|
زن،آرام پنجره اتاقش را باز کرد. با امروزدرست سه ماه ازآمدنش می گذرد،اما چشم هایش نیز خستگی را را باور کرده بود.
مرد زن را با بازی های شبانه اش گم کرد. زن، آرام پنجره اتاقش را بست.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۵/۲۸ساعت 18:33  توسط حسن
|
زن پنجره ی اتاقش را بست. مرد باری دیگر،در را کوبید. موسیقی نواخته شد. زن زیباه بود.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۵/۲۸ساعت 18:32  توسط حسن
|
- خب دخترم .همه منتظره جواب تو هستند.بالاخره جوابت مثبت است یا نه؟ نگاهی به آینه می اندازد. دستی برچهره ی بی چروکش می کشد وغبارروی آینه را با مه ی ازنفس بیرون آمده پنهان می کند. - ا ِاِ.می بینی.دخترآقای محمدی رو می گم. - اونو می گی.حقشه .دختره انگاری ازدماغ فیل افتاده.فکرکرده درس خونده،باید یک دکتر به خواستگاریش بیاد. - ازدختره آقای اکبری بگو. واخ واخ.بیست وهفت سالشه. بنده خدا همون بیست سالگی یک خواستگار درست وحسابی پیدا شد که با بهانه های بی خود ردش کردند.ازاون موقع تا به حال هم انگاری بخت دختره بسته شده باشه ،حتی یکی هم درخونه شون رو نزده. برای لحظه ایی خودش را بین واقیعت گم می کند. - خب.نگفتی دخترم.جواب مردم وچی بدم. دختراین بارازآینه فاصله می گیرد ونگاهش را به پنچره ی نیمه باز اتاقش می اندازد وبا لبخندی تلخ ازپدرفاصله می گیرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۵/۲۸ساعت 18:31  توسط حسن
|
باامروزدقیقاً یک ماه وسیزده روزمی شد. دیگروقت آن رسیده بود تایک عمراشتباه راجبران کند. باید می رفت تانفس کشیدن رادرخاک نشسته برریه هایش حس کند وباورداشته باشد؛زندگی یعنی وطن نگاهی به اطراف می اندازد.دستی به روشلواری سفیدوپیراهن مشکی اش می کشدوباآخرین طلوع دریا وداع می گوید:خداحافظ غربت 29/2/88.ساعت 8:12.سه شنبه.روبروی دریا.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:18  توسط حسن
|
مرد لیوان دردستش رابرای لحظه ایی برزمین گذاشت.آخرتازه یادش آمده بودکه قیمت آنچه که قراربرخوردن داشت را نپرسیده. دستی به جیب های سوراخ شده اش انداخت. دوباره سعی کرد.اما بازهم جزنقطه ایی روشن دردل سیاه جیب هایش چیزی نیافت. نگاهی به اطراف انداخت.تنهاسکوت بود که وادارش کرد تا آب را درون جیب هایش بریزد. 30/2/88.ساعت 10:46.چهارشنبه.بین راه زاهدان زابل.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:18  توسط حسن
|
دوتا گالن بیشترنبود که باپیچ گوشتی دسته بلندش،همه یشان را سوراخ وبه گوشه ایی ازخیابان پرتاب کرد. درست آن طرف تروقتی به خودم آمدم که ماشین بابوق های پشت سرهم چراغ می داد.گالن های بنزین راسریع برداشتم وسوارشدم. مرد می خندید.گویا اصلا ترسی ازآمدنشان نداشت. برای لحظه ایی خودم رادرمیان انبوهی ازماشین های پلیس دیدم. مرد خنده ایی کرد وبسته ی هزاری درون داشبورد را برداشت وبا طنابی محکم بست وبه طرف ماشین های سفیدآجیرکش پرتاب کرد. لحظه ایی بعد این سکوت توهم زای تاریخ بود که راه رابرای باری دیگربازکرد.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:18  توسط حسن
|
دستی به نشانه ی ایجاد ترحم بالا می آورد ووقتی با نگاه سردعابران روبرومی شد،دوباره سرجای اولش برمی گرداند. مدتی می شد که برای کسب درآمد،این کاررا شروع کرده بود؛یعنی چاره ایی جزاین نداشت. البته اواین طورمی گفت. درآمدش بدنبود.دوست ورفیق هم زیاد داشت که ازطرف دیگررقیبان سرسختش به حساب می آمدند.خب این کارهم بازار گرمی خودش را داشت وبرنده بازی کسی بود که ضعیف ترحقیرتربه نظرمی آمد و... ازچه زمان؟درست ازوقتی که قارون تمام پولها رایک جاجمع کرد ونیمی از زمین را تا خرخره سیرونیمی دیگر را.... 22/2/88.ساعت8:20.رستوران صدف
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:17  توسط حسن
|
سگ نگاهی به صاحبش انداخت وبلافاصله نگاهش را به رستورانی انداخت که کودکی بالباس های کهنه ودستانی چروکیده به درون آن زل زده بود. مردخوب می دانست وقتی سگ آن طورنگاه می کند،بایدغذایش راجلویش بگذارد. دستی به موهای پشمالویش می کشد ودرحالی که دردستانش جای می دهد،به درون رستوران می رود. حالا این سگ است که بعده خوردن نیمی ازغذا به طرف ماشن برمی گردد تاخوابی چند ساعته را به همراه داشته باشد. لحظه ایی بعد.بعده رفتن ماشین،کودکی با لباسهای کهنه ودستانی چروکیده،درحالی غذای به غنیمت مانده را می خورد که ماشین کیلومترها ازآنجا فاصله گرفته. 26/2/88.ساعت 8:20.رستوران صدف.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:17  توسط حسن
|
عروسک این روزها زن را دوست دارم.نه برای این که دوستش دارم. او حالا دست هرچه عروسک بوده را هم بسته. هرروزصبح وقتی ازخواب بیدار می شوم ،یادم می آید که باید هرچه سریعتر قبل ازشلوغی ،عروسکی دیگررابرای بازی های شبانه ام ازبازار سیاه عروسک گردانان خریداری کنم،اما..مست..بازی..عروسک....هنوزتا پایان تاریخ مصرف چند ساعتی وقت است. 10/2/88 "زن همیشه به عنوان نماد پاکی وآرامش دهنده ی وجود مرد وفرزندان نام برده شده واین نشان دهنده ی اعتبار وارزش زن می باشد.اما متاسفانه روزبه روزاین قلعه ی صعود به زیرکشیده می شود وجای خود را به پارتی ها ولباس غرب ودریک کلام سکس عوض میکند. البته
با بیان این مطلب نمی خواهم فقط زن را
عامل فاجعه ی روبه وقوع بدانم،بلکه صرفا می خواهم نشان دهنده ی خط نزولی اعتبارزن
را نشان دهم وعمق فاجعه را.چرا که همان گونه که شاهد بوده اید،زن راعلاوه بر"
موجود نفرت انگیز،دوست داشتنی "
نیزمعرفی وبی تفاوت گذشتن ازکنارش را نفی اعلام کرده ام.با تمام این حرفها ازهمین
جا دست تمام مادران امروز و فردا رابوسه می زنم به امید این که دوباره بتواند
جایگاه والای خودش."
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:16  توسط حسن
|
درست چهارسال پیش بود که بابرگ تبلیغات در دستش،برسرکاندیدای مورد نظرشان بایکدیگربحث ودعوا راه می انداختند وتمام در ودیوار رابانقاب های قبل انتخابات پرمی کردند تاشاید چشم های خوابشان را به امیدی بیدارنگه دارند. وامروز به امیدی برپای صندوق های رای می رود که وقت جذب نیروی کاردرنظام دولتی،نبود مهر رای برشناسنامه اش،بهانه ایی برای عدم پذیرش نباشد. 20/2/88
"لازم به ذکراست که هدف بنده ازاین کار،نفی رای نیست وحق مسلم هرایرانی است تا با انتخاب صحیح خود،گرداننده ی مملکت خود را انتخاب کند. بنابراین شاید این کاربوی سیاست ومخالفت بانظام راداشته باشد،اما درواقع واقع بینی وماندگاری هراثرهنری مرا وادار به رک گویی کرده فقط ترسیم زمان حا ل بوده. "
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:16  توسط حسن
|
خسته بود .گلایه اش از روزگارو متنفربود ازپدری که برای یک ساعت لذت شبانه اش یک عمرزندگی رابه او تحمیل کرده بود. سال یک هزار وسیصد وهشتاد وهشت.دیگرتوان ماندن درخط مقدم راهم نداشت.باید گریخت قبل ازآن که موجی بیاید وبا خاک یکسانش کند. نقطه سرخط. 4/1/88.ساعت 8:10
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:14  توسط حسن
|
ازوقتی که به یاد داشت ،فقط در رویای کودکانه اش دستانش را در دست گرفته بود. می دانست که روزی بالاخره خواب هایش به واقیعت خواهد پیوست. اما افسوس که "دوری"تنها ارثیه ی پدرش،رویای خواب های بچه ایش شد. 29/1/88.چابهار.رستوران صدف.19:50
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:14  توسط حسن
|
درست مثل همیشه.نگاهی به اطراف می اندازد وگوشه ایی را برای نشستن انتخاب می کند. دوهفته پیش بود که شهرش را به بهانه ی یک کاربهتررها کرد وآمد تاباورکند که:باید آموخت زندگی را وحالا وقتی رد پاهایش را برروی ماسه ها شمارش می کند،تنها بهانه اش برای برگشتن ،شمارش صد وبیست روزه غبار نشسته برشهرش می داند یک شنبه.30/1/88.ساعت 19:50
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:14  توسط حسن
|
یکه وتنها،درون کوچه های سرگردان شهر به دنبال رده پایی بود تا خودش را رها سازد. می دانست که باید پیدایش کند تا شاید اتاق تنگ وتاریکش را به فرامشی بسپارد. وحالا بعده گذشت سالها ازپیدا کردن لنگه کفش،بهشت زهرا را با قطره اشکی وداع می گوید که هیچ وقت رهایش نکرد.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:13  توسط حسن
|
با چه عصبانیتی زن را به بهانه ی بچه دار نشدن ،ازخانه بیرون کرد وعروس تازه به میدان آمد را بر سکوی حکومت نشاند. وحالا دور ازچشم عروس،برگ منفی آزمایش را درحالی به فراموشی می سپارد که تنها بهانه اش بچه دار نشدن است 9/10/87
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:13  توسط حسن
|
خسته تراز قبل.هرروز تکراربازی اجبار واین بار می بایست می ماند تا سه ماه دیگر را هم بگذراند وآنوقت با کارت به خانه برگردد. _محمد تقی یعنی این مدت هم می گذره ، ؟.باور کن خسته شدم.روزهای اول یادته؟حداقل امیدی داشتیم.اما حالا...حالا می فهمم چرا سربازهای قدیمی تر ،روزهای پایانی بی سروصدا می شدند.این روزها هرروزش مثل یک سال می گذره. _ آره راست می گی ها.به قول بچه ها:"دیگه نمی کشه".ببین پوتین ولباسامون هم دادشون دراُمده. گاهی که به سرکشی نگهبان ها می رفت ونگاهی به جای جای سیم خاردارها می انداخت،به سرش می زد ،لباس های شخصی اش را زیرفرنچش بپوشد وحداقل چندساعتی رادرون شهر ول بگردد تا شاید عقربه های ساعت هم تندتربچرخد.اما باز ازترس لورفتن منصرف می شد .البته یک ودو باری ازجناب سرهنگ سیم خارداراجازه گرفت وبعده تارک شدن هوا دوباره برگشت تا اوضاع رابررسی کند.اما زیاد به ریسکش نمی ارزید واین راه را فقط برای مواقع اضطراری گذاشته بود. درحالی که همچنان قدم می زد،گاهاً خورده سنگ های بین راهش راباپوتین های ازرمق درآمده اش به اطراف پرتاب می کرد. _ به خوشکی شانس.ماه رمضان اُمد وپادگان هم خلوت شد.حالا واسه بخواب شدن هم باید کلی انتظاربکشی تا حداقل بتونیم این شنبه هم به شهربریم وسری به بچه ها بزنیم. تنها دلخوشی اش بود.رفتن ودیدن آنانی که حداقل بازبانش بیگانه نبودند ومی توانستند امید به فردا را برای مدت کوتاهی هم که شده زنده نگاه دارد وخاطرات یک عمرتجربه را رادرقالب داستان به رخ همگان بکشاند تاشاید مداد مشکی دردستش،روزی اورا به این دیار وجمع مهمان کند. وحالا درست زیرسایه ی درخت بلوط.قلم وکاغذ درون فرنچش را برمی دارد وباضرباتی چند برکاغذ میکوبد. یک.دو.سه....پانزده ماه گذشت.سرباز به افقی نگاه می اندازد که کیلومترها ازخانه وکاشانه اش فاصله دارد.اما می داند،باید ماند تا افق این سرزمین راتا ابد زنده نگه دارد. 18/6/86.پاسگه پنج.ساعت 8:40
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:12  توسط حسن
|
تنها وخاموش به نوری که ازلابه لای میله های پنجره به درون می تابید،خیره شده بود. می دانست که راه برگشتی نماده و تا چند ساعت دیگر... و حالا اشکهایش نیز نمی توانست خاطرات یک عمر قربانی بودنش را محو کند ودود تازه بیرون آمده از شش های کدر مادر را به فراموش بسپارد تا دیگر پدرمجبور نمی شد دانه های ریز و درشت سیاه را به عنوان هدیه ی روز تولدش کادو کند.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:11  توسط حسن
|
ازچیزی که همیشه می ترسید،بالاخره به سراغش آمد ومجبورش کرد تا اینجا،نگاه سنگین اطرافیانش را برروی وجودش تحمل کد. ساکش رابرای چندمین باربرداشت وبه گوشه ی دیگرپناهنده شد.می دانست که راه برگشتی نمانده ومی بایست هرطوری که شده کارنان وآب داری پیداکند تاحداقل شکمش را برای مدت کوتاهی هم شده سیر نگه دارد.اما این راهم خوب می دانست برای دختری به سن وسال او،آن هم درغربت،بدست آوردن یک تکه نان محال بود چه برسد به کار. درهمین افکاربود که جوانی باموهای ازپریزبرق بیرون آمده کنارش نشست ونگاهی موذیانه به رنگ ها وخط ها انداخت.ترسی عجیب تمام وجودش را دربرگرفت.ناخواسته خودش را به گوشه ایی کشاند.اما بی فایده بود.به ناچاربلند وبه مقصد نامعلومی حرکت کرد. احساسی همراه با ترس تمام وجودش را دربرگرفته که قدم به قدم،سایه ی انسانی رابروجودش احساس می کرد.وبالاخره.... وحالا این جا... بانقاب تازه ایی بعده تکراربازی های شبانه وخوردن بهترین غذاها درکافی شاپ ها ورستوران ها،برای گریزازعذاب وجدان ناگزیراست تا خاطرات نان خشک خانه را به دروغ خط خطی کند وروز را با خیالی راحت به شبی ننگین تر متصل کند. 13/6/87.چهارشنبه.ساعت 16
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:11  توسط حسن
|
نشسته وبه قاب عکسی ذل زده بود که سالها پیش، وقت عبورازخیابان فقط با یک نگاه پیدایش کرده بود. وامروزبه امیدی عکس را به صاحب اصلی اش می سپارد که تنهابهانه اش فرار ازیک عمر اشتباه است. سه شنبه4 /4/87.ساعت 8:50
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:10  توسط حسن
|
آخرین باری که درست دیدمش،مربوط به یک سال پیش بود.خوب یادم است وقتی برای اولین بار درون دانشگاه با هم آشنا شدیم، شوخ طب و پرجنب وجوش بود.گویا به یک منبع انرژی متصل شده بود که پایان نداشت.اما ترم دوم مان را شروع نکرده بودیم که احساس کردم دیگر آن پیمان قبلی نیست وچیزی از درون او را به سمت ویرانی می کشاند و این بنای ویران بعده یک سکوت بالاخره طاقت نیاورد و راز درون را افشا کرد. دست پایش می لرزید.نگاهش از عزمی سخن می گفت که خودش را هم آزار می داد.دستی به موهای تازه جلا داده و کت و شلوار سبزش کشیده و بعده مطمئن شدن از سکوت اطراف - می دونی چیه احمد.امروز تصمیم گرفتم.می خوام.میخوام برم.اصلا ولش کن.راستی خانم اکبری رو که می شناسی؟ - آره چطور مگه؟ اتفاقی برایش افتاده؟ چیزی شده؟ یا شاید هم. نکنه شیطون؟ - باور کن نه! یا شاید هم آره. ولی اون طوری که تو فکر می کنی نیست! - می دیدم مدتی مشکوک می زنی. نگو اقا عاشق دخترماه پریون شده. باشه آقا پیمان. واسه ما هم آره. داشتیم؟! - نه به خدا. خودم هم نمی دونم چطور کاربه اینجا رسیده... - آخرش ما نفهمیدیم. آره یا نه؟! - راستش و بخوایی یه جورای آره. اما نه. - من که از حرف های تو سر در نمی آورم. هر وقت خودت فهمیدی چی می گی،اون وقت ما رو هم هالی کن. - ولی احمد. باور کن خودم هم موندم. فقط یک سلام و احوال پرسی و رد و بدل کردن جزوه و بعد هم چندتایی تماس. یک ماه نگذشته که فهمیدم خاطر خواه شدم. حتی چند با رهم سعی کردم برای همیشه فراموشش کنم، ولی هرچه دورتر می شدم، او ده قدم نزدیک ترمی اومد. بدبختی تاز اینجا بود که او هم یک دل نه صد دل عاشقم شده. اینو از نگاه و صحبت هاش فهمیدم. ولی وقتی مطمئن شدم، که به بهانه ی تبریک روز تولدم به کافی شاپ دعوت وبعد هم بحث فلان خواستگارو فلان پسر عمو پسردایی هاشو پیش کشید. اولش نفهمیدم یا شاید هم خودم و به نفهمیدن می زدم. ولی وقتی. نمی دونم چطور بگم. بلا فاصله بلند شد وبا یک جست خودش و کنارم جای داد و یک گل رز به طرفم گرفت. تازه اونجا بود که احساس کردم دنیا رو برسرم خراب کردند. - ((نه چک زدیم نه چونه.عروس امد به خونه.))خوب پسر این کجاش بدِه. مگه غیراز اینه که دختره خوبیه. حالا جدا از خوب بودن ماشاا... باباش هم وضعش توپه. همه آرزو دارند پدر خانمشون کسی باشه. حالا اقا - تموم اینا درست اما من. - نکنه یکی دیگه رو دوست داری؟ احمق نشی ها. اینو ازدست بدی دیگه گیرت نمی یاد. اصلا همین حالا بریم و منو معرفی کن. هم آقاتر. هم خوش تیپ تر. - احمد اصلا حوصله ی شوخی رو ندارم. ا این جوری هم که فکر می کنی ساده نیست. بیست ساله که من نامزد دارم. اون وقت انتظار داری که... - دهکی. نگو آقا هنوز به دنیا نیومد عاشق شده. - عاشق که نمی شه گفت. ولی تو فامیلمون معتقد به این هستند که عقد دخترعمو و پسرعمو رو تو آسمون ها بسته اند. منم بچه. چیکار می تونستم بکنم. حالا هم که کارازکار گذشته. اگر پام و عقب بکشم، دو خانواده به جون هم می افتند. آبرویی هم واسه ما نمی مونه. همه ی اینها یه طرف. بیشتر دلم واسه دختر عموم می سوزه. نمی گم دختر بدی .ازهرلحاظی کامله. ولی من اونو به چشم هم بازی و بعد هم یک خواهر دیدم حالا چطور می تونم... احمدباورکن کم آوردم.ازیک طرف دلم واسه عمویم می سوزه ،ازطرف دیگه سپیده رو عاشقانه دوستش دارم. شاید آن روزمن هم بجایی پیمان می بودم وضعیت بهتری نداشتم.می دانستم فشارروحی وارد آمده تمام رمقش راگرفته. آن روز بعده کلی صحبت هیچ کدام به نتیجه ی محکمی نرسیدیم.ولی قول داده بودم تا هرطوری که شده،راه حلی پیدا کنم.بنابرین دوباره برای فردا درون پارک کناره دانشگاه قرارگذاشتیم. ـ بالاخره یک جواب.بهت گفته بودم که می تونی روی من حساب کنی.ناسالامتی مهندس آینده کشوریم. - خب ِ خب ِ.بسه تبلیغات.به کجا رسیدی؟
- تنها یک راه حل داره.اونم اینه که بری وبا دخترعموت صحبت کنی وبهش بفهمونی که چقدرسپیده رو دوست داری. - دهکی.اینهمه فکر وفکر.همش همین بود.خوب شد فکرکردی آقا مهندس. آخه مگه مغزت معیوبه؟توفکرنمی کنی اون هم ناخاسته وارد این بازی شده.تا حالا هم چند تاخواستگاربهتر از من وجواب کرده.اون وقت من تخ تخ در بزنم وبگم: من شما رو دوست ندارم ودلباخته ی دوشیزه سپیده شد ه ام.پسرتوفکرنمی کنی چه الم شنگه ایی بلند می شه.توفکرنمی کنی بااین کارم آتیش به ریشه زندگی اون می زنم. - من که دیگه عقلم به جای راه نمی ده.مگه این که یا دست لیلی تو بگیری وبزنی به کوه وبیابون.یا خودت وبندازی به دریا .که البته هردو هم یک تراژدی خوب می شه که اشک آدم ودرمی آره.ولی خودمونیم.درعوض خیلی عاشقونه تموم می شه. - مسخره می کنی احمد.بعد هم حتما لیلی درحالی که یک تکه ازیادگاری من تودستشه،خودش و به دریا می زنه وپایان فیلم. نمی دانم بعده این همه مدت.حالا که این جا بالای سرشان نشسته ام وگذشته را ورق می زنم،خودم راباید عامل اصلی این فاجعه بدانم یا "سوگند عشق را" یا شاید هم " مرور یک اشتباه را " 4/5/87.پاسگاه پنج.روی درخت بلوط.ساعت 17:10 نخستین عشق بس می گفتند:فلانی عاشق است،برای رسیدن به معشوق جان برگرفته است می شنیدم:عاشق ومعشوق یک دیگر را دوست دارند. از این کفتن ها وشنیدن ها چیزی درک نمی کردم. به تمام آن ها می خندیدم. اما... ازآن روز که تو را دیدم ازآن روز که مهر تو دردرقلبم جا گرفت،معنی عشق را دانستم: من عاشقم،تواولین عشق زندگانی من هستی گواه من،گل یاسی است که برایت می فرستم صفحه ی بیست ویک.کفرنامه ی کارو.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:10  توسط حسن
|
می شمرد.یک بار.دوبار.گویا اشکالی درکار است.قدمهایش سست وبی اراده است.باید قدم بر می داشت تا مقصد را پیدا کند وبازی را پایان.چندتایی دربین راه ،هرکدام درگوشه ایی درتوهمات خویش.آزاد بودند.آزاد از نگاه ها.عادت داشتند یا شاید هم احساس می کردند که عادت کرد ه اند. به فراموشی سپرده.خودش را.سالهاست که منتظر مانده.درست ازآن زمانی که درون اولین داستان یک نویسنده،دروغ هایش را پیدا کرد ویکی یکی زیرشان خط کشیده بود،می دانست که بازی ی همه ی ماهاست.پس بی گناه نخواهد بود وقتی همه نقاب ها رامُد کرده اند. بالافاصله به پنجمین کوچه ی سمت چپ می پیچد.نگاهش دری را نشانه کرده که سالها پیش آشنا گشته.درست سی ونه سال وچهارماه پیش. فکرکنم ساعت پنج بود که مثل همیشه بعده کلی پرسه زدن به این کوچه وآن کوچه بالاخره پیدایش کردم.منظورم پدرم است.می دانستم که اگر به حال خودش بگذارم،تا ده سال دیگر هم به خانه برنمی گردد.چاره چه بود.من هم مثل آن ها.البته قضیه ی من با آن ها فرق دارد.اززمانی که به یاد دارم،خودم را ازآینه ها مخفی نگه می داشتم.شاید ازخجالت یا شاید هم ازترس.نه این که گمان کنید بی عرضه بودم.حتی چند بار هم امتحان کردم.اما به محض این که پا به خانه می گذاشتم،خودم را در مه ایی ازتوهمات پدر ومادرم می دیدم وتکرار آنچه که نباید می شد.خب شاید هم حق داشته باشید.چون وقتی برسفره ی ارباب می نشینید،هیچ وقت هم ازمزه ی نان ِنان خشکی نمی فهمید. متولد زابل هستم.پدرم مشهدی ومادرم تهرانی.جالب است.یا شاید هم تا حدودی مسخره یا شاید هم اغراق آمیز ویک کمی هم بی معنا.اما حقیقت دارد.مادرم که از هزاران فراری بود باپدرم که برای کار به اینجا آمده بود،اتفاقا یا هرجوردیگر که اسمش رانامید با هم آشنا می شوند و...بعدش هم من.راستش از قبل ِ آمدنم فقط همین ها را می دانم؛که با هزارمکافات از دهن شان بیرون کشیدم.چندباری تمام سعی ام را برای ترک شون از اون لجنا کردم،اما بی فایده بود وتا چشمم را دور می دیدند،به سراغشون می رفتند وبالاخره خوابی که درآخرین شامگاه فقط با چند قطره به سراغشان آمد. ایستاده بود.باورش نمی شد که بالاخره چنین روزی را خواهد دید.تغییر چندانی نکرده بود.درست مثل گذشته. می خواهد دری رابکوبد وخودش را معرفی وبعد هم ت ت تخ.اما برای لحظه ایی ازآرزوی دیرینه اش جدا وعقب نشینی می کند. - بچه ها سریع تر.نمی خوام حتی یک نفرشون ازدستمون در بره. - - جناب سروان.همون طوری که گفته بودید،خونه تحت نظر ماست.چی دستور می دید.؟ - بچه ها خسته نباشید.کارتون عالی بود.بر می گردیم. آفتاب هنوز به نقطه ی همیشگی اش نرسیده.کوچه ها با صدای آشنایشان هنوز دست نوازشش را برسرعابران ِ دیرینه کوتاه نکرده .می داند که خواهند آمد،اما باید به انتظار نشست تا دری دیگر گشوده شود.درست مثل تمام درهای اشتباهی.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:9  توسط حسن
|
نیم ساعتی بود که منتظرش بودم.اما بالاخره آمد وانتظار را پایان داد.اصلا باورم نمی شد.مغرور.درست مثل تمام ساعات عمرش. درون دانشگاه آشناه شدیم.آشنایی که زیاد به درازا نکشید وفاصله ها جدایی رانصیبمان کرد. دوستش داشتم وخواهم داشت.خوب یادم است وقتی برای اولین باردیدمش برای چند لحظه خودم رابه فراموشی سپردم.درست مثل تمام داستان های عاشقانه یا عشق های(( یک نگاهی)). می دانستم بایدآن خاطر رافراموش کرد.امااین باراوبودکه شروع کرد وتا این جا کشاند.وحالا وقتی می گویم توخوداولین قدم رابرداشتی، با نگاه حق به جانب منکرتمام حرفهایم می شود ونفرینم می کند.شاید حق داشته باشد.ولی اگرآن جزوات لعنتی را نمی خواست... خودش نگرفت.به هم کلاسی اش سپرد.همیشه همین بود وهیچ وقت هم قصد عوض شدن را نداشت.بعد مدتی که توانسته بودم فاصله یمان رابه چند قدمی برسانم ،این سکوت بود که مشوقم شد وهمین سکوت مرابه خانه یشان کشاند وبالاخره به این جا. تصمیم خودش راگرفته بود وبه نشانه ی جدیت شناسنامه رادردستش وخودش راآرام نشان می داد.می دانستم که خودش هم راضی نیست.اما بالاخره غرورهمیشه همراهش اجازه نمی داد برای یک بارهم که شده اعلام گناه کند. وحالابعده یک سال زندگی مشترک در باز می شود وبه همراهش بسته شدن عشقی دیگربه وقوع می پیوند. 86/11/11 پاسگاه پنج.پاس سه.ساعت ده.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:8  توسط حسن
|
بالاخره بعده مدتها،همین دیروزی،بنا باچندکارگرافغان آمد وشروع به کارکرد.درواقع تصمیمی بود که هردو همسایه گرفته بودند.درست یک دیواریزرگ درمرز دوحیاط. حالا دیگر بچه های همسایه ی بغلی داخل حیاط ما نمی آمدند ومرغ وخروس ما هم داخل حیاط آنها نمی رفت.خوشحال ازاین که برای همیشه ازدست دعواهای نگاه حق به جانب خلاص شده ایم،مرغ وخروسمان را رها وهمراه نگین عصری دست توی لونه می کردیم تا شاید تخمی برای صبحانه ی فردایمان پیداشودحالا خیالمان راحت بود که حداقل داخل حیاط کناری تخم نمی گذارند وهمین برای من ونگین غنیمت بود.یک صبحانه ی سیر وحسابی. تقریبا یک ماهی از شکل جدید زندگی مان می گذشت هرروزبرخلاف آنچه به انتظار می رفت،ارتباط کمتر وکم رنگ تر می شد تا جایی که اگربعده مدتی به خانه ی یکدیگررفت وآمدی می کردیم،مبنا برفوزلی وسرک کشی می گذاشتیم وباحالتی طلبکارنه به یکدیگرنشان می دادیم که هرچه زودترگورش راگم کند ودست ازبازیش بردارد.خب باید یک طوری حالیش می کردیم که خودمان هفت خط روزگاریم وکسی نمی تواند سرما شیره بمالد. زندگیمان رامثل همیشه درحد شمارش یک تا...ادامه می دادیم وهرروزهم رنگی پرلعاب تر ازرنگ خانه ی همسایه به دیوارمان می زدیم تا مبادا گمان برضعفمان برد. دیروزبود که همسایه ی کناریمان نمی دان ازکجا ،ناگهان صاحب ماشین شدند ودرون کوچه وخیابان چنان پشت صندلی هایش می نشستند که گویا اولین ماشین ساخته شده به دست بشر ازآن آن هاست.البته چندروزی نگذشته،دلمان خنک شد.زن همسایه که گویا قصد بهترین بودن آن هم داخل حیاط راداشت،چنان دنده عقب به دیوارمی زند که پدرماشین درمی آید وما راهم بی تخم مرغ.یعنی همان آش وهمان کاسه. 25/11/86
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:8  توسط حسن
|
نزدیک ظهربود که نگاهی به ساعتش انداخت وبعده مطمئن شدن ازسکوت شهر،وسایلش را جمع کرد و روانه ی خانه شد. باامروز درست یک ماه می شد که هرروزبه امید پیداکردن صاحب کفش ها به این نقطه ازشهر می آمد وبساطش را پهن می کرد.اما هربارخسته ترازقبل بی نتیجه برمی گرداند تا شاید بعده مطمئن ازپیدا نشدن صا حبش برای یک بارهم که شده،مزه ی شیرین داشتن آن ها را برای همیشه باورکند.ولی چه افسوس که همیشه درحد یک آرزو باقی می ماند وتوان این کاررا درخود نمی دید. وحالا بعده فراموش کردن خاطرات آخرین غروب اطمینان،درحالی درکوچه وخیابان ها قدم برمی داشت که سکوت شهر تنها بهانه ی آمدنش است. 9/11/86
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:7  توسط حسن
|
امروزهم بادستانی که شمارش رابه فراموشی سپرده اند،انتظار رامی شمارم تاشایدنگاه خاک آلودم برگوشه جمال نازنینت مغلوب گردد ونگاهت برچشمان همیشه چشم شده ام لطفی کند ورخ بنماید.آخرتاکی خجالت محروم بودنت راازگوشه اطرافمان مخفی نگه داریم.حالا دیگرسنگ کلوخ ها وماسه سنگ ها نیزطعنه می دهند وجلویمان قد الم می کنند ومی گویند: شما هایی که اشرف مخلوقات نام گرفته اید،چگونه است که امروزبی جواب ماند ه اید؟ آخرپاسخمان چه خواهدبود،وقتی شماهم طعنه ی گندم رامی زنید.وقتی شماهم بی آبرویمان رابانیامدنتان بیشتر می کنید. وجمعه های که می گذرد وقطرات اشکی که برای شستشوی قدوم مبارکت ریخته می شود.وحالا دیگراشکی هم نمی بارد.خونابه وجودمان است ،ذبح راهت کرده ایم.وزمزمه ی((شاید این جمعه بیاید.شاید.)) مکه ومدینه وکربلا.غربت بقیه وماسه های نینوا.کوچه های بنی هاشم ونخل های کوفه.همه وهمه انتظارراباورکرده اند ووعده گاهت راعطرآگین.می دانیم که خواهی آمد وسپیدی رادردستان سیاه سپیدشده خواهی گذاشت تادیگرابری برای پنهان ماندن وجودت باقی نماند. ای مولای من .ای آقای من.ای مهدی موعود. امروزخویشتن خویش رابه گرد وغباری می سپارم که نامش جمعه است وسازش گریه های عاشقانت.صبح قبل ازغروب شب سجاده ام راآماده کرده ام وتک تک گوهری خویش رادردستانی ازعشقت جمع ودرصندوقچه ی قلبم مهر وموم کرده ام.خواهم گذاشت تامدرکی باشد برای اثباتم درآن زمان که بیایی باشد تادررکابت وهمنوا، شمشیرحق رابالا برم وفریاد خون خواهی عمه ات زینب وطفل شش ماه ی کربلا وزهر خفته درشراب ودستان به گوشه انداخته ابولفظل وفرق شکافته والله واکبرمولایم حسین راازوجودم برآورم وانتظارراپایان دهی.پس بیا وبیش ازاین به انتظارم مگذار وجهان راباوجودت روشن گردان. 10/11/86
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:7  توسط حسن
|
شاید قبل ازاولین پَرشم هرگزبه فکرپروازنمی افتادم واینجا فقط برای چند دانه اسیرنمی شدم. تقصیرخودم بود.ازبالا رفتن وبالا بودن آنقدر لذت می بردم که پس ازمدتی خودم را هم به فراموشی می سپردم. هنرم رادوست داشتم.البته نه برای این که می نویسم.بلکه صرفا ازتعریف وتمجدید شماها خوشم می آمد وهی می نوشتم تا بگویند:"نویسنده." به خیالم بعده برچسب زدن بزرگی می بایست به همان اندازه جیب هایم رابزرگ ترکنم تا بزرگ وبزرگ ترشوم.اما.... دیروزبرای هزارمین بار گوشهایم رابرای شنیدن گریه اشک هایتان تیزکردم تاشاید این بارهم با تک تک شما ها سخن بگویم وهمدردی ام را اعلام وگوش های شنوا را بیدار.اما این بارهم تهمت یک عمردروغ را پیش کش وبعد هم دستانتان را گره واسیرم کردید تا پروازرا هم ازیاد ببرم وآنوقت من بمانم ونوشتن دیکته های شما برای مشق شب شما. آموخته بودید که چگونه ازسلاح قرن جدید استفاده وبهرکشی کنید ولقمه های آماده ی خودتان رابه خورده خودتان بدهید تا این بار هم به مقاصد شوم خود برسید وبه جای پرکردن جیب های ازمد افتاده،حسابهای چندرقمی تازه مدشده را بااعدادی درظاهرساده ی همه ی ماها به چند وچند عددی برسانید. بزرگی را دوست داشتم.امانه تا آن زمان که کوچک شدن را باور وبا بازی های کثیف شماها هم بازی شوم. نمی گویم فریبم دادید و رهایم ساختید.چراکه تا خوابیدنم ،قدرت را درنگاهم می خواندید ونمی توانستید رهایم سازید.پس باید نگه ام می داشتید وپرورشم می دادید تا فقط برای شماها پروازکنم واگرنمی خواستید،برای موقت هم که شده بالهایم را برچسب می زدید وبه گوشه ایی تا انقضائ مهرپایان به اتمام برسد ودوباره بیرونم آورید.اما.اما این بارمثل همیشه شماها نبودید که مسیرم را جهت دادید.بلکه شماهایی بودید که باورکردم فقط برای شما باید نوشت وفقط برای شماها قلم را با جوهرمحرم گردانم.اما افسوس که برای درست بودن هم باید رشوه داد تا هرگز فریب دانه های از پیش داده شده رانخورد. 21/7/86
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:6  توسط حسن
|
درست پشت سیم های خاردار.برروی تکه سنگی آرام وبی صدا.یعنی چاره ایی جزاین نداشتیم. سکوت بود که شلوغی ترافیک ماشین های برروی پُل را برایم هم نوا می ساخت وترانه های مرغ عشق خانه یمان را معنا می بخشید. تازه خریده بودیم.هنوزباورنکرده بود که باید ساعت ها ودقیقه هایش را بالاجبارهم که شده ،پشت ها سیم ها بگذراند وزندگی کند با آنچه که سرنوشت برایش رقم زده. گاهی به مرغ عشق خانه یمان هم حسودی می شد.حداقل می توانست بغض دیرینه اش را راحت وبدون پروا بیرون دهد ونگاه منتظرش را ازقلب سخت اطرافیانش دورنگه دارد وحفظ آبرو کند.اما افسوس که آواز هم بلد نبودم ومی بایست خلوتم رافقط درصندوقچه ی قلبم درست کناربقیه یشان،یکی یکی می چیدم ودربش را محکم مهر وموم می کردم تا مبادا به دست بیگانه ایی برسد وآنوقت من بمانم وآبروی برباد رفته ام . و صبح روزبعد.وتکراری ازتکرار.اسباب بازیمان رابر می داشتیم وخطی دیگربرروی تقویم عمرمان. یک روزگذشت.اما نه..هنوزمی بایست خط های سیاه زیادی را می کشیدیم تاباورکنیم ،تمام شده. 5/8/86
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:6  توسط حسن
|
درست درون برجک دیدبانی.فقط چند قطره. ...وحالا آن طرف تر. : پسراین ظرفا رو بشور. : پسریک لیوان آب بیار. : پسر خیلی آشخوری.مگه بهت نگفتم این جا رو نظافت کن. : برج سگ.وقتی ارشد خدمت تر ازتوحرفی می زنه،فقط بگو چشم. جملاتی که هرروز وهرساعت باید می شنید تا پایان یک روز رااعلام کند.و امااینجا که دیگر شب وروزش هم یکی شده تابازی ازدورنیفتد. _ آهای حسن.تعویضی داره می یاد.کم کم بیاپایین. _ اره دارم می بینم.راستی گفتی دیدبان چندی؟ همیشه اولش سخت است.یاشاید هم فراترازسخت.وبعد این زمان است که آشنایت می کند با زندگی درجنگل تا هیچ وقت برای همیشه طعمه ی آماده وحاضرنباشی.می آموزد که باید برای زیستن همرنگ جماعت بود. _ حسن بیابشین روی نیمکت آماده.اصلا خوش ندارم پاسبخش بیاد و غر بزنه که چرا روی نیمکت آماده کسی نیست. _ حسن اونجا رو.نیروی جدید اُمد.برج سگ ها رو. _ آشخور.آشخور.ده ماه زیرشی. _ آهای آشخور.بچه کجایی.؟ _ اکبر هم شهری توباش.ده ماه زیرشی. _ حق نداری اذیتش کنی ها.وگرنه می دونم چطورحال هم شهری تو بگیرم. _ همشهری بیا اینجا.بچه کجایی.کدوم منطقه.آره اونجا زیاد اومدم.راستی آموزشی کجا بودی.فقط حواست باشه هرکدوم خواست اذیتت کنه به خودم بگو.اگه چیزی هم نیازداشتی،فقط به خودم بگو.حواست باشه اینجا ارشد بازی ی.فعلا هرچی می گنند بگو چشم.اما اگه بیشترازاون باشه...بقیه شو کارت نباشه. _ اکبرچی به همشهریت می گی.؟یادت باشه یک ماه زیرشی.بهش بگو کج بره بدجوری حالشو می گیرم.ناسلامتی ده ماه زیرشه. این بارهم برای باری دیگر خطی برروی عمرش می کشد وشمارش راازنو می گیرد.می داند که می گذرد.پس: "چون می گذرد غمی نیست."
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:6  توسط حسن
|
|