|
یکه وتنها،درون کوچه های سرگردان شهر به دنبال رده پایی بود تا خودش را رها سازد. می دانست که باید پیدایش کند تا شاید اتاق تنگ وتاریکش را به فرامشی بسپارد. وحالا بعده گذشت سالها ازپیدا کردن لنگه کفش،بهشت زهرا را با قطره اشکی وداع می گوید که هیچ وقت رهایش نکرد.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:13  توسط حسن
|
|