ماشین اول:گیژ

ماشین دوم:گیژ

ماشین سوم:گیژ

........

هزارمین ماشین نیز با سرعتی سرسام آور: گیژ

و لحظه ایی بعد تنها تابلوی توقف ممنوع مرگ بود که سکوت را مهمان خانه می کرد.

 

برداشت آزاد.

خوشحال می شوم در مورد این کار هرآنچه به ذهنتان می رسد ارسال کنید.

راستش را بخواهید در کلاس با استاد ودوستان بر سر این کار کلی بحث وبزن بزن داشته ام.

پس منتظر اندیشه های گرمتان هستم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۱۱ساعت 14:43  توسط حسن   | 
- آقا می شه یک کاسه آش هم به من بدید.

- دهکی.مگه اینجا بازاره.برو بچه.همین حالا یک کاسه بردی.

- آقا واسه خودم نمی خوام.آبجی ام حامله است.

- آره داداش.آبجی من هم این روزاها حامله است.خودتی بچه.اینجا رو هم شلوغ نکن.باید به همه برسه.نمی شه که همشو به تو بدم.

کودک نگاهی به دیگ آش و کاسه ی خالی اش کرد.

این بار می بایست با دست خالی و شرمندگی به خانه بر می گشت.

- حالا چطوری به آبجی بگم که نداد.همش تقصیر منه.اگه دست پاچلوفتی نمی بودم و کاسه ی آش و نمی ریختم....

وقطرات اشک بی اختیار از روی گونه های کرختش برروی زمین سرازیر شد تا شاید از دست عذاب وجدانی که از درون نابودش می کرد رهایی پیدا کند.

-  پسر تو که هنوز اینجایی.گفتم که بیشتر از یک کاسه به کسی نمی رسه.برو بچه.ناسلامتی پیش مردم آبرو داریم  ها.

-  ب آقای مهندس.شما چرا تشریف آوردید.اجازه می دادید بچه ها در خونه می رسوندند.

اکبربدو چندتا ظرف بزرگ و واسه مهندس بیار.

-  ناقابله مهندس....

..

.

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۱۱ساعت 14:37  توسط حسن   |