|
درست یک قدم مانده به تو. برای لحظه ایی خودم هم باورم شده بود که اشتباهی ام. قدم هایم را تندتر برمی دارم تا کاغذ وقلم دردستم را محکمترگرفته باشم. حالا درست روبروی مترو. صدایی ازبلندگو به گوش می رسد وهمه را روانه اتاقک های نفس گیرمی کند. وحالا ،آنها مانده اند تا من درتنهاترین سکوت شهربه آخرین مقصد بشرروانه شوم
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ساعت 10:53  توسط حسن
|
دیر وقتی است که با نگاه دوستان مشق های دیرینه ام را برای هزارمین بار ورق می زنم و قلب خسته ام را با نوازش همیشه همراهتان آرام می کنم.
شب قبل ازخوابی که روحم را به ابدیت می برد درسکوتی به نظاره جهان می پردازم که جسم همیشه خفته ام را به نیستی می کشانم. نمی دانم چه باید گفت.وقت:....
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ساعت 10:49  توسط حسن
|
|