درست یک قدم مانده به تو.

برای لحظه ایی خودم هم باورم شده بود که اشتباهی ام.

قدم هایم را تندتر برمی دارم تا کاغذ وقلم دردستم را محکمترگرفته باشم.

حالا درست روبروی مترو.

صدایی ازبلندگو به گوش می رسد وهمه را روانه اتاقک های نفس گیرمی کند.

وحالا ،آنها مانده اند تا من درتنهاترین سکوت شهربه آخرین مقصد بشرروانه شوم
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ساعت 10:53  توسط حسن   | 
دیر وقتی است که با نگاه دوستان مشق های دیرینه ام را برای هزارمین بار ورق می زنم و قلب خسته ام را با نوازش همیشه همراهتان آرام می کنم.

شب قبل ازخوابی که روحم را به ابدیت می برد درسکوتی به نظاره جهان می پردازم  که جسم همیشه خفته ام را به نیستی می کشانم.

نمی دانم چه باید گفت.وقت:....

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ساعت 10:49  توسط حسن   | 

امروز مشق های دیرینه ام را ورق زدم.

بابا آب داد.

بابا نان داد.

معلم:

ساکت.همه آمده اند.؟

شاگرد:

آقا.جواد دفترهایش را نیاورده.!

بچه ها خندیدند.

لحظه ایی بعد جواد دفترهایش را ازپیراهن مشکی پدربزرگش را بیرون آورد
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ساعت 10:41  توسط حسن   |