|
خب مثل این که باید دقایقی را نیز به انتاظار نشست تا دقایق به پایان رسد تا این ترم هم به پایان برسد ودیداری دیگر داشته باشم.
از همین جا از تمام دوستانی که سر می زنند وپیام ونظری میدهند وجوابی نمی بینند عذر خواهی به همین دلیل سه کار را پشت سرهم گذاشته ام تا جبرانی باشد برای ....
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۹/۱۰/۰۸ساعت 14:38  توسط حسن
|
کودک نگاهی به امام جماعت می اندازد وبه تقلید از او گوشه ایی را خلوت وشروع به زمزمه می کند. امام جماعت تکبیر می گوید. کودک تکبیر می گوید. امام جماعت رکوع می رود. کودک رکوع می رود. امام جماعت به سجده می رود. کودک به ....اما برای لحظه اییمات ومبهوت سر جایش باقی می ماند وبا نگاهی عمیق به جلوی امام جماعت ،گوشه ایی را انتخاب وسکوت می کند. امام جماعت بلند می شود ورکعت دوم را شروع می کند. کودک بلافاصله بلند و بازی اش را شروع می کند،اما باز هم وقتی به سجده می رود،با حالتی متفکرانه به جای اولیه اش بر می گردد. رکعت سوم.... رکعت چهارم.... بالاخره نماز تمام می شود وکودک با همان حالت متفکرانه نزد پدرش می رود. - بابا شما واسه چی سجده می کنید. پدر دستی نوازشگرانه برسر کودکم می کشد و... - پسرم آدما واسه خدای مهربونشون سجده می کنند تا.... - یعنی بابا؛خدا همون آقای مهربون بود که دوتا شاخ ویک دم داشت وجلوی آج آقا وایستاده بود و می خندید؟
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۹/۱۰/۰۶ساعت 14:37  توسط حسن
|
- نیلوفر خانم؟ - خیرآقا. - مطئنید؟ - بله آقا.اشتباه گرفته اید. گوشی را قطع کرد وچند دقیقه بعد. - نیلوفر خانم؟ - نه آقا.گفتم که اشتباه گرفته اید! - ببخشید. دوباره گوشی را قطع کرد وپیام داد. - (ناز کیلویی چند؟می خرم.اما به قیمتش.اسمم نیماست.دانشجوی رشته ادبیات.) چند دقیقه ایی صبر کرد.اما بی فایده بود.دوباره پیام داد. - (راستی نگفتی اسمت چیه؟) وباز هم چند دقیقه ایی دیگر. گوشی تک خورد.چهره اش خندان شد.حالا مطمئن بود که می شود رویش حساب باز کرد. دوباره تماس گرفت.اما صدایی ازآن طرف خط به گوش نرسید وفقط سکوت. چند لحظه بعد پیام آمد ((شــارژ ندارم.شـــارژ بفرست.)) . . . کودک در حالی در آغوش گرم مادر بازی می کرد که حتی صدای پدر را نیز در آنسوی کوچه های غربت به خاطر نداشت. درست مانند تمام کودکان پشت خــطی.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۹/۱۰/۰۶ساعت 14:33  توسط حسن
|
|