|
شعله ی زیر دیگ آش را کم وچشمانش را بست و زیر لب زمزمه ایی کرد.بعد هم سرش رامحکم کرد و سراغ ظرف های کوچک و بزرگی رفت که مریم با سلیقه ی خودش در سینی های کوچک و بزرگی چیده بود و چندتایی را هم طبق سفارش مادر ،جدا از بقیه بروی سینی خاص خودش چیده بود. - دخترم مریم جون.اون ظرف رو بیار که آَش و داغا داغ واسه همسایه ها ببری. - مریم دخترم اون ظرف بزرگه رو واسه مهندس محمدی ببر.این ظرف و هم یک مقدار کشکش رو بیشتر کن و واسه دکتر نورا ببر. - مریم.دخترم نه این که مثل پارسال اشتباه کنی و ظرف مهندس و به اون دیوار کوتاه بدی و آبروریزی کنی. - دخترم یادت باشه اگه چیزی موند،واسه این همسایه جدید هم ببری. - ... - ... - ...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۹/۱۱/۲۶ساعت 9:56  توسط حسن
|
کانال پانصد و پنج را عوض و روی کانال پانصد و پنجاه هشت گذاشت و دستش را با عصبانیت بر موهای خشک وخشنش کشید. خوب به یاد داشت از وقتی هجده سالش تمام شد،دیگر نزیک مسجد هم نرفت و هدیه ی دایی اش را برروی پشت بام نصب کرد تا به قول دایی،سرش به لاک خودش گرم شود وبچسبد به درس وکار. اما این هدیه چنان او را در بند خودش کرد که گاهی فراموش می کرد روزی بچه های محل ،اسمش را حاج محمد گذاشته بودند و مردم محل برای شنیدن صدایش یک دقیقه ،مسجد را خلوت نمی کردند. برای لحظه ایی لرزه ایی تمام وجودش را در برگرفت.تلویزیون را خاموش وسراغ ماشین ریش تراش رفت وریش و سبیلش را از دوطرف خط انداخت و بعد هم دکمه ی یقه و آستینش را تا آخر بست و نگاهی به آینه انداخت. و در حالی شب وارد مسجد می شد که شبکه تلویزیون را بر روی کاغذ کنار آینه ،یاداشت کرده بود.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۹/۱۱/۲۶ساعت 9:54  توسط حسن
|
|