شعله ی زیر دیگ آش را کم وچشمانش را بست و زیر لب زمزمه ایی کرد.بعد هم سرش رامحکم کرد و سراغ ظرف های کوچک و بزرگی رفت که مریم با سلیقه ی  خودش در سینی های کوچک و بزرگی چیده بود و چندتایی را هم طبق سفارش مادر ،جدا از بقیه بروی سینی خاص خودش چیده بود.

-         دخترم مریم جون.اون ظرف  رو بیار که آَش و داغا داغ واسه همسایه ها ببری.

-         مریم دخترم اون ظرف بزرگه رو واسه مهندس محمدی ببر.این ظرف و هم یک مقدار کشکش رو بیشتر کن و واسه دکتر نورا ببر.

-         مریم.دخترم نه این که مثل پارسال اشتباه کنی و ظرف مهندس و به اون دیوار کوتاه بدی و آبروریزی کنی.

-         دخترم یادت باشه اگه چیزی موند،واسه این همسایه جدید هم ببری.

-         ...

-         ...

-          ...

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۹/۱۱/۲۶ساعت 9:56  توسط حسن   |