|
قطرات اشک زن،آرام و قلتان بر روی گونه هایش سرازیر می شد.
هق هق گریه هایش دیگر صدایی برایش نگذاشته بود. می دانست که هر روز و شب باید برای جگر گوشه اش گریه و زاری کند. التماس و خواهش برای حتی یک روز زنده ماندنش. خودش هم نمی دانست که باید خوشحال می بود یا ناراحت. خوشحال می بود برای زنده بودنش یا ناراحت و داغ دار برای لمس کردنش. هجده سال انتظار. هجده سال پیمودن راه خانه تا بیمارستان. هجده سال تزریق خون به تک تک رگ های وجودش. هجده سال تحمل نگاه های ترحم انگیزه دیگران هجده سال آب شدن جگر گوشه اش. هجده سال تکرار کلمه نفرت انگیز تالاسمی. هجده سال.هجده سال.هجده سال. دیگر خودش هم خسته شده بود.کاش اعزراییل می آمد و او را با خودش می برد اما نه.اگر می آمد،پس چه کسی جگر گوشه اش را نگهداری کند و او را تا بیمارستان همراهی کند. چه کسی به او بفهماند که تا آخرین لحظه،باید مقاومت کرد و زنده ماند چه کسی به او یادآور می شد که زندگی با تمام تلخی هایش ،شیرین است آرام و بی صدا قدم می گذاشت.دیگر خودش هم نمی دانست به کجا.فقط می دانست باید رفت.آنقدر رفت و رفت تا بالاخره به آرامش رسید
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۷/۱۰/۰۱ساعت 13:56  توسط حسن
|
|