|
کانال پانصد و پنج را عوض و روی کانال پانصد و پنجاه هشت گذاشت و دستش را با عصبانیت بر موهای خشک وخشنش کشید. خوب به یاد داشت از وقتی هجده سالش تمام شد،دیگر نزیک مسجد هم نرفت و هدیه ی دایی اش را برروی پشت بام نصب کرد تا به قول دایی،سرش به لاک خودش گرم شود وبچسبد به درس وکار. اما این هدیه چنان او را در بند خودش کرد که گاهی فراموش می کرد روزی بچه های محل ،اسمش را حاج محمد گذاشته بودند و مردم محل برای شنیدن صدایش یک دقیقه ،مسجد را خلوت نمی کردند. برای لحظه ایی لرزه ایی تمام وجودش را در برگرفت.تلویزیون را خاموش وسراغ ماشین ریش تراش رفت وریش و سبیلش را از دوطرف خط انداخت و بعد هم دکمه ی یقه و آستینش را تا آخر بست و نگاهی به آینه انداخت. و در حالی شب وارد مسجد می شد که شبکه تلویزیون را بر روی کاغذ کنار آینه ،یاداشت کرده بود.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۹/۱۱/۲۶ساعت 9:54  توسط حسن
|
|