امروز مشق های دیرینه ام را ورق زدم.
بابا آب داد.
بابا نان داد.
معلم:
ساکت.همه آمده اند.؟
شاگرد:
آقا.جواد دفترهایش را نیاورده.!
بچه ها خندیدند.
لحظه ایی بعد جواد دفترهایش را ازپیراهن مشکی پدربزرگش را بیرون آورد
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ساعت 10:41  توسط حسن
|