|
درست یک قدم مانده به تو. برای لحظه ایی خودم هم باورم شده بود که اشتباهی ام. قدم هایم را تندتر برمی دارم تا کاغذ وقلم دردستم را محکمترگرفته باشم. حالا درست روبروی مترو. صدایی ازبلندگو به گوش می رسد وهمه را روانه اتاقک های نفس گیرمی کند. وحالا ،آنها مانده اند تا من درتنهاترین سکوت شهربه آخرین مقصد بشرروانه شوم
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ساعت 10:53  توسط حسن
|
|