- آقا می شه یک کاسه آش هم به من بدید.

- دهکی.مگه اینجا بازاره.برو بچه.همین حالا یک کاسه بردی.

- آقا واسه خودم نمی خوام.آبجی ام حامله است.

- آره داداش.آبجی من هم این روزاها حامله است.خودتی بچه.اینجا رو هم شلوغ نکن.باید به همه برسه.نمی شه که همشو به تو بدم.

کودک نگاهی به دیگ آش و کاسه ی خالی اش کرد.

این بار می بایست با دست خالی و شرمندگی به خانه بر می گشت.

- حالا چطوری به آبجی بگم که نداد.همش تقصیر منه.اگه دست پاچلوفتی نمی بودم و کاسه ی آش و نمی ریختم....

وقطرات اشک بی اختیار از روی گونه های کرختش برروی زمین سرازیر شد تا شاید از دست عذاب وجدانی که از درون نابودش می کرد رهایی پیدا کند.

-  پسر تو که هنوز اینجایی.گفتم که بیشتر از یک کاسه به کسی نمی رسه.برو بچه.ناسلامتی پیش مردم آبرو داریم  ها.

-  ب آقای مهندس.شما چرا تشریف آوردید.اجازه می دادید بچه ها در خونه می رسوندند.

اکبربدو چندتا ظرف بزرگ و واسه مهندس بیار.

-  ناقابله مهندس....

..

.

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۱۱ساعت 14:37  توسط حسن   |