خسته بود .گلایه اش از روزگارو متنفربود ازپدری که برای یک ساعت لذت شبانه اش یک عمرزندگی رابه او تحمیل کرده بود.

سال یک هزار وسیصد وهشتاد وهشت.دیگرتوان ماندن درخط مقدم راهم نداشت.باید گریخت قبل ازآن که موجی بیاید وبا خاک یکسانش کند.

نقطه سرخط.

4/1/88.ساعت 8:10

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:14  توسط حسن   |