درست درون برجک دیدبانی.فقط چند قطره.

...وحالا آن طرف تر.

: پسراین ظرفا رو بشور.

: پسریک لیوان آب بیار.

: پسر خیلی آشخوری.مگه بهت نگفتم این جا رو نظافت کن.

: برج سگ.وقتی ارشد خدمت تر ازتوحرفی می زنه،فقط بگو چشم.

جملاتی که هرروز وهرساعت باید می شنید تا پایان یک روز رااعلام کند.و امااینجا که دیگر شب وروزش هم یکی شده تابازی ازدورنیفتد.

_  آهای حسن.تعویضی داره می یاد.کم کم بیاپایین.

_ اره دارم می بینم.راستی گفتی دیدبان چندی؟

 همیشه اولش سخت است.یاشاید هم فراترازسخت.وبعد این زمان است که آشنایت می کند با زندگی درجنگل تا هیچ وقت برای همیشه طعمه ی آماده وحاضرنباشی.می آموزد که باید برای زیستن همرنگ جماعت بود.

_ حسن بیابشین روی نیمکت آماده.اصلا خوش ندارم پاسبخش بیاد و غر بزنه که چرا روی نیمکت آماده کسی نیست.

_ حسن اونجا رو.نیروی جدید اُمد.برج سگ ها رو.

_ آشخور.آشخور.ده ماه زیرشی.

_ آهای آشخور.بچه کجایی.؟

_ اکبر هم شهری توباش.ده ماه زیرشی.

_ حق نداری اذیتش کنی ها.وگرنه می دونم چطورحال هم شهری تو بگیرم.

_ همشهری بیا اینجا.بچه کجایی.کدوم منطقه.آره اونجا زیاد اومدم.راستی آموزشی کجا بودی.فقط حواست باشه هرکدوم خواست اذیتت کنه به خودم بگو.اگه چیزی هم نیازداشتی،فقط به خودم بگو.حواست باشه اینجا ارشد بازی ی.فعلا هرچی می گنند بگو چشم.اما اگه بیشترازاون باشه...بقیه شو کارت نباشه.

_ اکبرچی به همشهریت می گی.؟یادت باشه یک ماه زیرشی.بهش بگو کج بره بدجوری حالشو می گیرم.ناسلامتی ده ماه زیرشه.

 این بارهم برای باری دیگر خطی برروی عمرش می کشد وشمارش راازنو می گیرد.می داند که می گذرد.پس: "چون می گذرد غمی نیست." 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:6  توسط حسن   |