خسته تراز قبل.هرروز تکراربازی اجبار واین بار می بایست می ماند تا سه ماه دیگر را هم بگذراند وآنوقت با کارت به خانه برگردد.

_محمد تقی  یعنی این مدت هم می گذره ، ؟.باور کن خسته شدم.روزهای اول یادته؟حداقل امیدی داشتیم.اما حالا...حالا می فهمم چرا سربازهای قدیمی تر ،روزهای پایانی بی سروصدا می شدند.این روزها  هرروزش مثل یک سال می گذره.

_ آره راست می گی ها.به قول بچه ها:"دیگه نمی کشه".ببین پوتین ولباسامون هم دادشون دراُمده.

          گاهی که به سرکشی نگهبان ها می رفت ونگاهی به جای جای سیم خاردارها می انداخت،به سرش می زد ،لباس های شخصی اش را زیرفرنچش بپوشد وحداقل چندساعتی رادرون شهر ول بگردد تا شاید عقربه های ساعت هم تندتربچرخد.اما باز ازترس لورفتن منصرف می شد .البته یک ودو باری ازجناب سرهنگ سیم خارداراجازه گرفت وبعده تارک شدن هوا دوباره برگشت تا اوضاع رابررسی کند.اما زیاد به ریسکش نمی ارزید واین راه را فقط برای مواقع اضطراری گذاشته بود.

درحالی که همچنان قدم می زد،گاهاً خورده سنگ های بین راهش راباپوتین های ازرمق درآمده اش به اطراف پرتاب می کرد.

_ به خوشکی شانس.ماه رمضان اُمد وپادگان هم خلوت شد.حالا واسه بخواب شدن هم باید کلی انتظاربکشی تا حداقل بتونیم این شنبه هم به شهربریم وسری به بچه ها بزنیم.

تنها دلخوشی اش بود.رفتن ودیدن آنانی که حداقل بازبانش بیگانه نبودند ومی توانستند امید به فردا را برای مدت کوتاهی هم که شده زنده نگاه دارد وخاطرات یک عمرتجربه را رادرقالب داستان به رخ همگان بکشاند تاشاید مداد مشکی دردستش،روزی اورا به این دیار وجمع مهمان کند.

وحالا درست زیرسایه ی درخت بلوط.قلم وکاغذ درون فرنچش را برمی دارد وباضرباتی چند برکاغذ میکوبد.

یک.دو.سه....پانزده ماه گذشت.سرباز به افقی نگاه می اندازد که کیلومترها ازخانه وکاشانه اش فاصله دارد.اما می داند،باید ماند تا افق این سرزمین راتا ابد زنده نگه دارد.

18/6/86.پاسگه پنج.ساعت 8:40

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:12  توسط حسن   |