|
امروزهم بادستانی که شمارش رابه فراموشی سپرده اند،انتظار رامی شمارم تاشایدنگاه خاک آلودم برگوشه جمال نازنینت مغلوب گردد ونگاهت برچشمان همیشه چشم شده ام لطفی کند ورخ بنماید.آخرتاکی خجالت محروم بودنت راازگوشه اطرافمان مخفی نگه داریم.حالا دیگرسنگ کلوخ ها وماسه سنگ ها نیزطعنه می دهند وجلویمان قد الم می کنند ومی گویند: شما هایی که اشرف مخلوقات نام گرفته اید،چگونه است که امروزبی جواب ماند ه اید؟ آخرپاسخمان چه خواهدبود،وقتی شماهم طعنه ی گندم رامی زنید.وقتی شماهم بی آبرویمان رابانیامدنتان بیشتر می کنید. وجمعه های که می گذرد وقطرات اشکی که برای شستشوی قدوم مبارکت ریخته می شود.وحالا دیگراشکی هم نمی بارد.خونابه وجودمان است ،ذبح راهت کرده ایم.وزمزمه ی((شاید این جمعه بیاید.شاید.)) مکه ومدینه وکربلا.غربت بقیه وماسه های نینوا.کوچه های بنی هاشم ونخل های کوفه.همه وهمه انتظارراباورکرده اند ووعده گاهت راعطرآگین.می دانیم که خواهی آمد وسپیدی رادردستان سیاه سپیدشده خواهی گذاشت تادیگرابری برای پنهان ماندن وجودت باقی نماند. ای مولای من .ای آقای من.ای مهدی موعود. امروزخویشتن خویش رابه گرد وغباری می سپارم که نامش جمعه است وسازش گریه های عاشقانت.صبح قبل ازغروب شب سجاده ام راآماده کرده ام وتک تک گوهری خویش رادردستانی ازعشقت جمع ودرصندوقچه ی قلبم مهر وموم کرده ام.خواهم گذاشت تامدرکی باشد برای اثباتم درآن زمان که بیایی باشد تادررکابت وهمنوا، شمشیرحق رابالا برم وفریاد خون خواهی عمه ات زینب وطفل شش ماه ی کربلا وزهر خفته درشراب ودستان به گوشه انداخته ابولفظل وفرق شکافته والله واکبرمولایم حسین راازوجودم برآورم وانتظارراپایان دهی.پس بیا وبیش ازاین به انتظارم مگذار وجهان راباوجودت روشن گردان. 10/11/86
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:7  توسط حسن
|
|