سگ نگاهی به صاحبش انداخت وبلافاصله نگاهش را به رستورانی انداخت که کودکی بالباس های کهنه ودستانی چروکیده به درون آن زل زده بود.

مردخوب می دانست وقتی سگ آن طورنگاه می کند،بایدغذایش راجلویش بگذارد.

 دستی به موهای پشمالویش می کشد ودرحالی که دردستانش جای می دهد،به درون رستوران می رود.

حالا این سگ است که بعده خوردن نیمی ازغذا به طرف ماشن برمی گردد تاخوابی چند ساعته را به همراه داشته باشد.

لحظه ایی بعد.بعده رفتن ماشین،کودکی با لباسهای کهنه ودستانی چروکیده،درحالی غذای به غنیمت مانده را می خورد که ماشین کیلومترها ازآنجا فاصله گرفته.

26/2/88.ساعت 8:20.رستوران صدف.

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:17  توسط حسن   |