بالاخره بعده مدتها،همین دیروزی،بنا باچندکارگرافغان آمد وشروع به کارکرد.درواقع تصمیمی بود که هردو همسایه گرفته بودند.درست یک دیواریزرگ درمرز دوحیاط.

حالا دیگر بچه های همسایه ی بغلی داخل حیاط ما نمی آمدند ومرغ وخروس ما هم داخل حیاط آنها نمی رفت.خوشحال ازاین که برای همیشه ازدست دعواهای نگاه حق به جانب خلاص شده ایم،مرغ وخروسمان را رها وهمراه نگین عصری دست توی لونه می کردیم تا شاید تخمی برای صبحانه ی فردایمان پیداشودحالا خیالمان راحت بود که حداقل داخل حیاط کناری تخم نمی گذارند وهمین برای من ونگین غنیمت بود.یک صبحانه ی سیر وحسابی.

تقریبا یک ماهی از شکل جدید زندگی مان می گذشت هرروزبرخلاف آنچه به انتظار می رفت،ارتباط کمتر وکم رنگ تر می شد تا جایی که اگربعده مدتی به خانه ی یکدیگررفت وآمدی می کردیم،مبنا برفوزلی وسرک کشی می گذاشتیم وباحالتی طلبکارنه به یکدیگرنشان می دادیم که هرچه زودترگورش راگم کند ودست ازبازیش بردارد.خب باید یک طوری حالیش می کردیم که خودمان هفت خط روزگاریم وکسی نمی تواند سرما شیره بمالد.

زندگیمان رامثل همیشه درحد شمارش یک تا...ادامه می دادیم وهرروزهم رنگی پرلعاب تر ازرنگ خانه ی همسایه به دیوارمان می زدیم تا مبادا گمان برضعفمان برد.

دیروزبود که همسایه ی کناریمان نمی دان ازکجا ،ناگهان صاحب ماشین شدند ودرون کوچه وخیابان چنان پشت صندلی هایش می نشستند که گویا اولین ماشین ساخته شده به دست بشر ازآن آن هاست.البته چندروزی نگذشته،دلمان خنک شد.زن همسایه که گویا قصد بهترین بودن آن هم داخل حیاط راداشت،چنان دنده عقب به دیوارمی زند که پدرماشین درمی آید وما راهم بی تخم مرغ.یعنی همان آش وهمان کاسه.

25/11/86

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:8  توسط حسن   |