|
درست پشت سیم های خاردار.برروی تکه سنگی آرام وبی صدا.یعنی چاره ایی جزاین نداشتیم. سکوت بود که شلوغی ترافیک ماشین های برروی پُل را برایم هم نوا می ساخت وترانه های مرغ عشق خانه یمان را معنا می بخشید. تازه خریده بودیم.هنوزباورنکرده بود که باید ساعت ها ودقیقه هایش را بالاجبارهم که شده ،پشت ها سیم ها بگذراند وزندگی کند با آنچه که سرنوشت برایش رقم زده. گاهی به مرغ عشق خانه یمان هم حسودی می شد.حداقل می توانست بغض دیرینه اش را راحت وبدون پروا بیرون دهد ونگاه منتظرش را ازقلب سخت اطرافیانش دورنگه دارد وحفظ آبرو کند.اما افسوس که آواز هم بلد نبودم ومی بایست خلوتم رافقط درصندوقچه ی قلبم درست کناربقیه یشان،یکی یکی می چیدم ودربش را محکم مهر وموم می کردم تا مبادا به دست بیگانه ایی برسد وآنوقت من بمانم وآبروی برباد رفته ام . و صبح روزبعد.وتکراری ازتکرار.اسباب بازیمان رابر می داشتیم وخطی دیگربرروی تقویم عمرمان. یک روزگذشت.اما نه..هنوزمی بایست خط های سیاه زیادی را می کشیدیم تاباورکنیم ،تمام شده. 5/8/86
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:6  توسط حسن
|
|