ازچیزی که همیشه می ترسید،بالاخره به سراغش آمد ومجبورش کرد تا اینجا،نگاه سنگین اطرافیانش را برروی وجودش تحمل کد.

ساکش رابرای چندمین باربرداشت وبه گوشه ی دیگرپناهنده شد.می دانست که راه برگشتی نمانده ومی بایست هرطوری که شده کارنان وآب داری پیداکند تاحداقل شکمش را برای مدت کوتاهی هم شده سیر نگه دارد.اما این راهم خوب می دانست برای دختری به سن وسال او،آن هم درغربت،بدست آوردن یک تکه نان محال بود چه برسد به کار.

درهمین افکاربود که جوانی باموهای ازپریزبرق بیرون آمده کنارش نشست ونگاهی موذیانه به رنگ ها وخط ها انداخت.ترسی عجیب تمام وجودش را دربرگرفت.ناخواسته خودش را به گوشه ایی کشاند.اما بی فایده بود.به ناچاربلند وبه مقصد نامعلومی حرکت کرد.

احساسی همراه با ترس تمام وجودش را دربرگرفته که قدم به قدم،سایه ی انسانی رابروجودش احساس می کرد.وبالاخره....

وحالا این جا... بانقاب تازه ایی بعده تکراربازی های شبانه وخوردن بهترین غذاها درکافی شاپ ها ورستوران ها،برای گریزازعذاب وجدان ناگزیراست تا خاطرات نان خشک خانه را به دروغ خط خطی کند وروز را با خیالی راحت به شبی ننگین تر متصل کند.

13/6/87.چهارشنبه.ساعت 16

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:11  توسط حسن   |