دوتا گالن بیشترنبود که باپیچ گوشتی دسته بلندش،همه یشان را سوراخ وبه گوشه ایی ازخیابان پرتاب کرد.

درست آن طرف تروقتی به خودم آمدم که ماشین بابوق های پشت سرهم چراغ می داد.گالن های بنزین راسریع برداشتم وسوارشدم.

مرد می خندید.گویا اصلا ترسی ازآمدنشان نداشت.

برای لحظه ایی خودم رادرمیان انبوهی ازماشین های پلیس دیدم.

مرد خنده ایی کرد وبسته ی هزاری درون داشبورد را برداشت وبا طنابی محکم بست وبه طرف ماشین های سفیدآجیرکش پرتاب کرد.

لحظه ایی بعد این سکوت توهم زای تاریخ بود که راه رابرای باری دیگربازکرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:18  توسط حسن   |