|
تنها وخاموش به نوری که ازلابه لای میله های پنجره به درون می تابید،خیره شده بود. می دانست که راه برگشتی نماده و تا چند ساعت دیگر... و حالا اشکهایش نیز نمی توانست خاطرات یک عمر قربانی بودنش را محو کند ودود تازه بیرون آمده از شش های کدر مادر را به فراموش بسپارد تا دیگر پدرمجبور نمی شد دانه های ریز و درشت سیاه را به عنوان هدیه ی روز تولدش کادو کند.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:11  توسط حسن
|
|