نزدیک ظهربود که نگاهی به ساعتش انداخت وبعده مطمئن شدن ازسکوت شهر،وسایلش را جمع کرد و روانه ی خانه شد.

باامروز درست یک ماه می شد که هرروزبه امید پیداکردن صاحب کفش ها به این نقطه ازشهر می آمد وبساطش را پهن می کرد.اما هربارخسته ترازقبل بی نتیجه برمی گرداند تا شاید بعده مطمئن ازپیدا نشدن صا حبش  برای یک بارهم که شده،مزه ی شیرین داشتن آن ها را برای همیشه باورکند.ولی چه افسوس که همیشه درحد یک آرزو باقی می ماند وتوان این کاررا درخود نمی دید.

وحالا بعده فراموش کردن خاطرات آخرین غروب اطمینان،درحالی درکوچه وخیابان ها قدم برمی داشت که سکوت شهر تنها بهانه ی آمدنش است.

9/11/86

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:7  توسط حسن   |