|
- خب دخترم .همه منتظره جواب تو هستند.بالاخره جوابت مثبت است یا نه؟ نگاهی به آینه می اندازد. دستی برچهره ی بی چروکش می کشد وغبارروی آینه را با مه ی ازنفس بیرون آمده پنهان می کند. - ا ِاِ.می بینی.دخترآقای محمدی رو می گم. - اونو می گی.حقشه .دختره انگاری ازدماغ فیل افتاده.فکرکرده درس خونده،باید یک دکتر به خواستگاریش بیاد. - ازدختره آقای اکبری بگو. واخ واخ.بیست وهفت سالشه. بنده خدا همون بیست سالگی یک خواستگار درست وحسابی پیدا شد که با بهانه های بی خود ردش کردند.ازاون موقع تا به حال هم انگاری بخت دختره بسته شده باشه ،حتی یکی هم درخونه شون رو نزده. برای لحظه ایی خودش را بین واقیعت گم می کند. - خب.نگفتی دخترم.جواب مردم وچی بدم. دختراین بارازآینه فاصله می گیرد ونگاهش را به پنچره ی نیمه باز اتاقش می اندازد وبا لبخندی تلخ ازپدرفاصله می گیرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۵/۲۸ساعت 18:31  توسط حسن
|
|