|
می شمرد.یک بار.دوبار.گویا اشکالی درکار است.قدمهایش سست وبی اراده است.باید قدم بر می داشت تا مقصد را پیدا کند وبازی را پایان.چندتایی دربین راه ،هرکدام درگوشه ایی درتوهمات خویش.آزاد بودند.آزاد از نگاه ها.عادت داشتند یا شاید هم احساس می کردند که عادت کرد ه اند. به فراموشی سپرده.خودش را.سالهاست که منتظر مانده.درست ازآن زمانی که درون اولین داستان یک نویسنده،دروغ هایش را پیدا کرد ویکی یکی زیرشان خط کشیده بود،می دانست که بازی ی همه ی ماهاست.پس بی گناه نخواهد بود وقتی همه نقاب ها رامُد کرده اند. بالافاصله به پنجمین کوچه ی سمت چپ می پیچد.نگاهش دری را نشانه کرده که سالها پیش آشنا گشته.درست سی ونه سال وچهارماه پیش. فکرکنم ساعت پنج بود که مثل همیشه بعده کلی پرسه زدن به این کوچه وآن کوچه بالاخره پیدایش کردم.منظورم پدرم است.می دانستم که اگر به حال خودش بگذارم،تا ده سال دیگر هم به خانه برنمی گردد.چاره چه بود.من هم مثل آن ها.البته قضیه ی من با آن ها فرق دارد.اززمانی که به یاد دارم،خودم را ازآینه ها مخفی نگه می داشتم.شاید ازخجالت یا شاید هم ازترس.نه این که گمان کنید بی عرضه بودم.حتی چند بار هم امتحان کردم.اما به محض این که پا به خانه می گذاشتم،خودم را در مه ایی ازتوهمات پدر ومادرم می دیدم وتکرار آنچه که نباید می شد.خب شاید هم حق داشته باشید.چون وقتی برسفره ی ارباب می نشینید،هیچ وقت هم ازمزه ی نان ِنان خشکی نمی فهمید. متولد زابل هستم.پدرم مشهدی ومادرم تهرانی.جالب است.یا شاید هم تا حدودی مسخره یا شاید هم اغراق آمیز ویک کمی هم بی معنا.اما حقیقت دارد.مادرم که از هزاران فراری بود باپدرم که برای کار به اینجا آمده بود،اتفاقا یا هرجوردیگر که اسمش رانامید با هم آشنا می شوند و...بعدش هم من.راستش از قبل ِ آمدنم فقط همین ها را می دانم؛که با هزارمکافات از دهن شان بیرون کشیدم.چندباری تمام سعی ام را برای ترک شون از اون لجنا کردم،اما بی فایده بود وتا چشمم را دور می دیدند،به سراغشون می رفتند وبالاخره خوابی که درآخرین شامگاه فقط با چند قطره به سراغشان آمد. ایستاده بود.باورش نمی شد که بالاخره چنین روزی را خواهد دید.تغییر چندانی نکرده بود.درست مثل گذشته. می خواهد دری رابکوبد وخودش را معرفی وبعد هم ت ت تخ.اما برای لحظه ایی ازآرزوی دیرینه اش جدا وعقب نشینی می کند. - بچه ها سریع تر.نمی خوام حتی یک نفرشون ازدستمون در بره. - - جناب سروان.همون طوری که گفته بودید،خونه تحت نظر ماست.چی دستور می دید.؟ - بچه ها خسته نباشید.کارتون عالی بود.بر می گردیم. آفتاب هنوز به نقطه ی همیشگی اش نرسیده.کوچه ها با صدای آشنایشان هنوز دست نوازشش را برسرعابران ِ دیرینه کوتاه نکرده .می داند که خواهند آمد،اما باید به انتظار نشست تا دری دیگر گشوده شود.درست مثل تمام درهای اشتباهی.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:9  توسط حسن
|
|