آخرین باری که درست دیدمش،مربوط به یک سال پیش بود.خوب یادم است وقتی برای اولین بار درون دانشگاه با هم آشنا شدیم، شوخ طب و پرجنب وجوش بود.گویا به یک منبع انرژی متصل شده بود که پایان نداشت.اما ترم دوم مان را شروع نکرده بودیم که احساس کردم دیگر آن پیمان قبلی نیست وچیزی از درون او را به سمت ویرانی می کشاند و این بنای ویران بعده یک سکوت بالاخره طاقت نیاورد و راز درون را افشا کرد.

دست پایش می لرزید.نگاهش از عزمی سخن می گفت که خودش را هم آزار می داد.دستی به موهای تازه جلا داده و کت و شلوار سبزش کشیده و بعده مطمئن شدن از سکوت اطراف

- می دونی چیه احمد.امروز تصمیم گرفتم.می خوام.میخوام برم.اصلا ولش کن.راستی خانم اکبری رو که می شناسی؟

- آره چطور مگه؟ اتفاقی برایش افتاده؟ چیزی شده؟ یا شاید هم. نکنه شیطون؟

- باور کن نه! یا شاید هم آره. ولی اون طوری که تو فکر می کنی نیست!

- می دیدم مدتی مشکوک می زنی. نگو اقا عاشق دخترماه پریون شده. باشه آقا پیمان. واسه ما هم آره. داشتیم؟!

- نه به خدا. خودم هم نمی دونم چطور کاربه اینجا رسیده...

- آخرش ما نفهمیدیم. آره یا نه؟!

- راستش و بخوایی یه جورای آره. اما نه.

- من که از حرف های تو سر در نمی آورم. هر وقت خودت فهمیدی چی می گی،اون وقت ما رو هم هالی کن.

- ولی احمد. باور کن خودم هم موندم. فقط یک سلام و احوال پرسی و رد و بدل کردن جزوه و بعد هم چندتایی تماس.

یک ماه نگذشته که فهمیدم خاطر خواه شدم. حتی چند با رهم سعی کردم برای همیشه فراموشش کنم، ولی هرچه دورتر می شدم، او ده قدم نزدیک ترمی اومد. بدبختی تاز اینجا بود که او هم یک دل نه صد دل عاشقم شده. اینو از نگاه و صحبت هاش فهمیدم. ولی وقتی مطمئن شدم، که به بهانه ی تبریک روز تولدم به کافی شاپ دعوت وبعد هم بحث فلان خواستگارو فلان پسر عمو پسردایی هاشو پیش کشید. اولش نفهمیدم یا شاید هم خودم و به نفهمیدن می زدم. ولی وقتی. نمی دونم چطور بگم. بلا فاصله بلند شد وبا یک جست خودش و کنارم جای داد و یک گل رز به طرفم گرفت. تازه اونجا بود که احساس کردم دنیا رو برسرم خراب کردند.

- ((نه چک زدیم نه چونه.عروس امد به خونه.))خوب پسر این کجاش بدِه. مگه غیراز اینه که دختره خوبیه. حالا جدا از خوب بودن ماشاا... باباش هم وضعش توپه. همه آرزو دارند پدر خانمشون کسی باشه. حالا اقا

- تموم اینا درست اما من.

- نکنه یکی دیگه رو دوست داری؟ احمق نشی ها. اینو ازدست بدی دیگه گیرت نمی یاد. اصلا همین حالا بریم و منو معرفی کن. هم آقاتر. هم خوش تیپ تر.

- احمد اصلا حوصله ی شوخی رو ندارم. ا این جوری  هم  که فکر می کنی ساده نیست. بیست ساله که من نامزد دارم. اون وقت انتظار داری که...

- دهکی. نگو آقا هنوز به دنیا نیومد عاشق شده.

- عاشق که نمی شه گفت. ولی تو فامیلمون معتقد به این هستند که عقد دخترعمو و پسرعمو رو تو آسمون ها بسته اند.

منم بچه. چیکار می تونستم بکنم. حالا هم که کارازکار گذشته. اگر پام و عقب بکشم، دو خانواده به جون هم  می افتند. آبرویی هم واسه ما نمی مونه. همه ی اینها یه طرف. بیشتر دلم واسه دختر عموم می سوزه. نمی گم دختر بدی .ازهرلحاظی کامله. ولی من اونو به چشم هم بازی و بعد هم یک خواهر دیدم حالا چطور می تونم...

احمدباورکن کم آوردم.ازیک طرف  دلم واسه عمویم می سوزه ،ازطرف دیگه سپیده رو عاشقانه دوستش دارم.

شاید آن روزمن هم بجایی پیمان می بودم وضعیت بهتری نداشتم.می دانستم فشارروحی وارد آمده تمام رمقش راگرفته.

آن روز بعده کلی صحبت هیچ کدام به نتیجه ی محکمی نرسیدیم.ولی قول داده بودم تا هرطوری که شده،راه حلی پیدا کنم.بنابرین دوباره برای فردا درون پارک کناره دانشگاه قرارگذاشتیم.

ـ بالاخره یک جواب.بهت گفته بودم که می تونی روی من حساب کنی.ناسالامتی مهندس آینده کشوریم.

- خب ِ خب ِ.بسه تبلیغات.به کجا رسیدی؟

 

- تنها یک راه حل داره.اونم اینه که بری وبا دخترعموت صحبت کنی وبهش بفهمونی که چقدرسپیده رو دوست داری.

- دهکی.اینهمه فکر وفکر.همش همین بود.خوب شد فکرکردی آقا مهندس.

آخه مگه مغزت معیوبه؟توفکرنمی کنی اون هم ناخاسته وارد این بازی شده.تا حالا هم چند تاخواستگاربهتر از من وجواب کرده.اون وقت من تخ تخ در بزنم وبگم: من شما رو دوست ندارم ودلباخته ی دوشیزه سپیده شد ه ام.پسرتوفکرنمی کنی چه الم شنگه ایی بلند می شه.توفکرنمی کنی بااین کارم آتیش به ریشه زندگی اون می زنم.

- من که دیگه عقلم به جای راه نمی ده.مگه این که یا دست لیلی تو بگیری وبزنی به کوه وبیابون.یا خودت وبندازی به دریا .که البته هردو هم یک تراژدی خوب می شه که اشک آدم ودرمی آره.ولی خودمونیم.درعوض خیلی عاشقونه تموم می شه.

- مسخره می کنی احمد.بعد هم حتما لیلی  درحالی که یک تکه ازیادگاری من تودستشه،خودش و به دریا می زنه وپایان فیلم.

      نمی دانم بعده این همه مدت.حالا که این جا بالای سرشان نشسته ام وگذشته را ورق می زنم،خودم راباید عامل اصلی این فاجعه بدانم یا  "سوگند عشق را" یا شاید هم " مرور یک اشتباه را "

4/5/87.پاسگاه پنج.روی درخت بلوط.ساعت 17:10

نخستین عشق

بس می گفتند:فلانی عاشق است،برای رسیدن به معشوق جان برگرفته است

می شنیدم:عاشق ومعشوق یک دیگر را دوست دارند.

از این کفتن ها وشنیدن ها چیزی درک نمی کردم.

به تمام آن ها می خندیدم.

اما...

ازآن روز که تو را دیدم

ازآن روز که مهر تو دردرقلبم جا گرفت،معنی عشق را دانستم:

من عاشقم،تواولین عشق زندگانی من هستی

گواه من،گل یاسی است که برایت می فرستم

صفحه ی بیست ویک.کفرنامه ی کارو.

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:10  توسط حسن   |