نیم ساعتی بود که منتظرش بودم.اما بالاخره آمد وانتظار را پایان داد.اصلا باورم نمی شد.مغرور.درست مثل تمام ساعات عمرش.

درون دانشگاه آشناه شدیم.آشنایی که زیاد به درازا نکشید وفاصله ها جدایی رانصیبمان کرد.

دوستش داشتم وخواهم داشت.خوب یادم است وقتی برای اولین باردیدمش برای چند لحظه خودم رابه فراموشی  سپردم.درست مثل تمام داستان های عاشقانه یا عشق های(( یک نگاهی)).

می دانستم بایدآن خاطر رافراموش کرد.امااین باراوبودکه شروع کرد وتا این جا کشاند.وحالا وقتی می گویم توخوداولین قدم رابرداشتی، با نگاه حق به جانب منکرتمام حرفهایم می شود ونفرینم می کند.شاید حق داشته باشد.ولی اگرآن جزوات لعنتی را نمی خواست...

خودش نگرفت.به هم کلاسی اش سپرد.همیشه همین بود وهیچ وقت هم قصد عوض شدن را نداشت.بعد مدتی که توانسته بودم فاصله یمان رابه چند قدمی برسانم ،این سکوت بود که مشوقم شد وهمین سکوت مرابه خانه یشان کشاند وبالاخره به این جا.

تصمیم خودش راگرفته بود وبه نشانه ی جدیت شناسنامه رادردستش وخودش راآرام نشان می داد.می دانستم که خودش هم راضی نیست.اما بالاخره غرورهمیشه همراهش اجازه نمی داد برای یک بارهم که شده اعلام گناه کند.

وحالابعده یک سال زندگی مشترک در باز می شود وبه همراهش بسته شدن عشقی دیگربه وقوع می پیوند.

86/11/11

پاسگاه پنج.پاس سه.ساعت ده.

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:8  توسط حسن   |