|
مرد لیوان دردستش رابرای لحظه ایی برزمین گذاشت.آخرتازه یادش آمده بودکه قیمت آنچه که قراربرخوردن داشت را نپرسیده. دستی به جیب های سوراخ شده اش انداخت. دوباره سعی کرد.اما بازهم جزنقطه ایی روشن دردل سیاه جیب هایش چیزی نیافت. نگاهی به اطراف انداخت.تنهاسکوت بود که وادارش کرد تا آب را درون جیب هایش بریزد. 30/2/88.ساعت 10:46.چهارشنبه.بین راه زاهدان زابل.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:18  توسط حسن
|
|