- تاوان،تنهایی،اشتباه،اشک

-بچه ها با این کلمات یک داستان کوتاه بنویسید و جلسه بعد با خودتون بیارید

​​​​​​.

.

- مریم جون این چه وضع لباس پوشیدن عزیزم!

- عزیزم باز کجا شال و کلاه کردی؟

- مریم کی بود زنگ زد؟

- زن ؛این کیه که دم به ساعت بهت پیام میده؟

.

.

- علی جون خسته نشدی از بس اینستا بودی!؟ از وقتی از سر کار اومدی،همش سرت تو گوشیت بوده

- علی اون دختره کی بود که باهاش خوش و بش می کردی؟

- علی حواست است که خیلی وقته از خلوتمون فاصله گرفتیم!؟

.

.

درست مثل تمام داستان ها؛کودک نگاهی به اطراف می کند و خسته تر از قبل به حیاط مدرسه بر می گردد و به داستان در دستش در حالی نگاه می کند که بی اختیار قطرات اشک از گونه هایش ،کلمات را به نوازش گرفته بود

و درست چند خیابان آن‌طرفت تر

مرد درحالی با دوست اجتماعی اش در رستوران به تماشای زنده کنسرت نشسته که زن در کافه کلاسیک روبرو،به دوست اجتماعی اش یادآور می شود که قهوه را بدون شکر ترجیح می دهد.

...........................................................................................

این داستان تازه دم تازه دم.بالاخره بعدها مدت ها شروع دوباره داشتم

هنوز اسمی واسش انتخاب نکردم.نظر و انتقاد دوستان رو با جان و دل پذیرا هستم.ممنون بابت بودنتان

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۶/۲۹ساعت 16:55  توسط حسن   | 

دلتنگ شده ام.برای خودم.برای شماها.برای عشقی که مرا وادار به نوشتن می کرد.

دلتنگ شده ام.برای تمام سادگی ها.

برای پوشیدن پیراهن و شلوار داداش بزرگترم.خنده ام میگیرد.دعا میکردم تا داداشم سریع تر بزرگ شود تا زودتر بتوانم شلوار و پیراهنش را بپوشم و با افتخار درون کوچه و خیابان پیش دوست و آشنا کلاس بگذارم.

نمی دانم من بزرگ شده ام یا آرزوهایم.

نمی دانم زندگی بی رحم شده یا من.

فقط می دانم با تمام پیشرفت و امکانات،هر روز خسته تر از قبل حسرت یک روز گذشته رو می خورم.

حسرت یک ساعت گشتن درون وبلاگ دوستان و خواندن نوشته هایشان.

و حالا....

لعنت به من.به تکنولوژی.به همه آنهایی که ما رو هر روز از خودمان دور و دورتر می کنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۴۰۰/۰۲/۳۰ساعت 18:48  توسط حسن   | 

- ب.ب.ز، شش میلیارد تومان.

- ا.ب.ج، سه میلیارد تومان.

- س.د.ک، چهار و نیم میلیارد تومان.

 جملاتی که این روزها عادی شده اند.

هرکسی می آید و سهم خودش را بر می دارد و درست آن سوی این خاک،به ریش من و امثال من می خندد و ما را چون موجودات احمقی تصور می کنند که گویا قرن هاست در لاک ساخته شده به دست خویش مدفون شده ایم.

و جالب تر اینکه من و امثال ساده ی من فراموشمان می شود که آنها اگرچه رفته اند،ولی دستانشان را در این خاک باقی گذاشته اند تا بتوانند با تزریق به تک تک رگ هایمان دوباره شیره ی وجودمان را چون زالوهایی گرسنه بمکنند.

- احمد خبر داری دلار چند شده؟

- احمد خبر داری سکه دویست هزار تومان پایین تر اومده.خدا رو شکر داره میاد پایین.

- احمد یک خبر خوش.ماشین قراره بیاد پایین.

- احمد باورت میشه پیاز کیلویی ده هزار تومان شده.خدا رو شکر نسبت به دیروز ،دو هزارتومان اومده پایین تر.

 آنقدر سرگرم قیمت ها و بازی سیاست مدارانه عروسک گردانان شده ایم که فراموشمان شده،روزی ،روزگاری پیاز کیلویی پانصد تومان بوده و پراید هفت میلیون و سکه پانصد هزار.

آنقدر،عروسک گردان های خوبی داشته ایم که باورمان هم نمی شود ما چیزی جز عروسک برای بازی تعدادی عروسک گردان نیستیم.

آهای عروسک گردان،دوست دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۸/۰۴/۰۶ساعت 13:12  توسط حسن   | 
قطرات اشک زن،آرام و قلتان بر روی گونه هایش سرازیر می شد.

هق هق گریه هایش دیگر صدایی برایش نگذاشته بود.

می دانست که هر روز و شب باید برای جگر گوشه اش گریه و زاری کند.

التماس و خواهش برای حتی یک روز زنده ماندنش.

خودش هم نمی دانست که باید خوشحال می بود یا ناراحت.

خوشحال می بود برای زنده بودنش یا ناراحت و داغ دار برای لمس کردنش.

هجده سال انتظار.

هجده سال پیمودن راه خانه تا بیمارستان.

هجده سال تزریق خون به تک تک رگ های وجودش.

هجده سال تحمل نگاه های ترحم انگیزه دیگران

هجده سال آب شدن جگر گوشه اش.

هجده سال تکرار کلمه نفرت انگیز تالاسمی.

هجده سال.هجده سال.هجده سال.

دیگر خودش هم خسته شده بود.کاش اعزراییل می آمد و او را با خودش می برد

اما نه.اگر می آمد،پس چه کسی جگر گوشه اش را نگهداری کند و او را تا بیمارستان همراهی کند.

چه کسی به او بفهماند که تا آخرین لحظه،باید مقاومت کرد و زنده ماند

چه کسی به او یادآور می شد که زندگی با تمام تلخی هایش ،شیرین است

آرام و بی صدا قدم می گذاشت.دیگر خودش هم نمی دانست به کجا.فقط می دانست  باید رفت.آنقدر رفت و رفت تا بالاخره به آرامش رسید

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۷/۱۰/۰۱ساعت 13:56  توسط حسن   | 
_آقا گوجه کیلویی چند؟؟

_کیلویی۸۰۰۰ تومان

_سیب درختی چند؟؟

_۱۰۰۰۰ تومان

_شرمنده.گلابی چند؟؟

_۱۷۰۰۰ تومان

_موز چند؟؟

_موز ارزون است خانم.کیلویی۸۰۰۰ تومان

ناخودآگاه نگاهی به ساعت انداختم.نگاهی به نگاهای پر ملتمسانه دخترم.نگاهی به کارت درون دستم

احساس سبکی کارت درون دستم را لمس می کردم و نگاه سنگین دخترم که لحظه به لحظه از درون نابود می کرد را باور

دستمالی از درون جیبم برداشتم و عرق نشسته بر روی پیشانی ام را پاک کردم.دست دخترم را محکم گرفتم تا بفهمد که باید سریع برویم‌ .من می رفتم و دخترم بدون هیچگونه اعتراضی به دنبالم می آمد.خوب یاد گرفته بود که اگر اعتراض کند،آنچه را  که دارد را هم از دست خواهد داد

من و دخترم رفتیم.رفتیم تا شاید فراموش مان شود اینجا ایران است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۷/۰۵ساعت 9:9  توسط حسن   | 
نشسته بود.درست پشت پنجره

کیف نو و قلم های تازه از راه رسیده را در دستش گرفته بود و آرام و بی صدا با نوای باد،قطرات اشک را از روی گونه هایش قلتان قلتان روانه زمین می کرد.

درست چند سال پیش بود که همه چیزش را از دست داده بود و تنها شلاق باد بر روی صورت خشک و کرختش،همدم همیشه همراهش شده بود.

یاد گرفته بود اوقات فراغتش را،تنها با بهترین خاطرات خوشش  سپری کند تا شاید فراموش کند نگاه های تحقیر آمیز و ترحم انگیز اطرافیانش را

 نشسته بود.درست پشت پنجره.

مرد با نگاه پر مهر و محبتش در حالی کمک های کمیته امداد را به دست کودک می رساند که از درون چون کوه آتشفشان به حد انفجار رسیده بود.چرا که می دانست هزاران کیف و قلم،جای خالی هیچ یک از خاطرات کودک را پر نمی کند.

مرد لبخند زد.کودک لبخند زد.مرد بالاخره انفجار کرد و قطرات اشک را سرازیر گونه های به گل نشسته ی کویر کرد و خوشحال از اینکه توانسته بود اصلی ترین و بهترین هدیه را به کودک تقدیم کند

مرد لبخند زد.کودک لبخند زد.مرد با لبخند رفت.کودک با لبخند به خواب رفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۷/۰۴ساعت 13:42  توسط حسن   | 
سلام.سلام.سلام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۱۰ساعت 12:7  توسط حسن   | 
سلام.سلام.سلام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۱۰ساعت 12:7  توسط حسن   | 
سلام.سلام.سلام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۱۰ساعت 12:7  توسط حسن   | 
سلام.

سلامی دوباره برای آغازی دوباره.

نمی دانم از پی سالیان غیبتم،چه کسی یا کسانی یا چه چیزی را مقصر بدانم.غیبتی که مرا حتی از دلنوشته های خودم چنان دور کرد که امروز،در این زمان و مکان،با چشمان و دلی دلتنگ به تک تک کلمات چشم دوخته ام.

فقط خوشحالم که آمده ام تا آغازی دوباره را شرح حال خویش قرار دهم

سلام.

و باز هم سلامی گرم به تمام شماها و تک تک لغات غریب شده ام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۵/۰۴/۱۳ساعت 0:29  توسط حسن   | 
سلام به تمام دوستانی که آمدند وندایی دادند وندایی نشنیدند.

خدایی اش شرمنده.

حق بود که قبل از سال می آمدم و دوستان را از اینم زمین گیر شدم خبر می دادم و به مهمانی صادقانه ام دعوت می کردم.اما چه می شود کرد که...

خب دیگه.نوبت هم که باشه نوبت ما می بود که به جمع مرغ ها بپیوندیم.

به هر حال شما تصور کنید یک داماد که  حتی فرصت سر خاراندن هم نداشت.

البته بین خودمان بماند نیمی از این فرصته به خاطر عید ونیمه دیگه بخاطر مرغه.

انشاالله که به زودی زود جواب ندای گرم شما را هر چند ناقابل خواهم داد

دوستان دارم  تا باور کنید نگاه همیشه همراهتان را  

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۰/۰۱/۲۳ساعت 18:2  توسط حسن   | 

 

ماشین اول:گیژ

ماشین دوم:گیژ

ماشین سوم:گیژ

........

هزارمین ماشین نیز با سرعتی سرسام آور: گیژ

و لحظه ایی بعد تنها تابلوی توقف ممنوع مرگ بود که سکوت را مهمان خانه می کرد.

 

برداشت آزاد.

خوشحال می شوم در مورد این کار هرآنچه به ذهنتان می رسد ارسال کنید.

راستش را بخواهید در کلاس با استاد ودوستان بر سر این کار کلی بحث وبزن بزن داشته ام.

پس منتظر اندیشه های گرمتان هستم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۱۱ساعت 14:43  توسط حسن   | 
- آقا می شه یک کاسه آش هم به من بدید.

- دهکی.مگه اینجا بازاره.برو بچه.همین حالا یک کاسه بردی.

- آقا واسه خودم نمی خوام.آبجی ام حامله است.

- آره داداش.آبجی من هم این روزاها حامله است.خودتی بچه.اینجا رو هم شلوغ نکن.باید به همه برسه.نمی شه که همشو به تو بدم.

کودک نگاهی به دیگ آش و کاسه ی خالی اش کرد.

این بار می بایست با دست خالی و شرمندگی به خانه بر می گشت.

- حالا چطوری به آبجی بگم که نداد.همش تقصیر منه.اگه دست پاچلوفتی نمی بودم و کاسه ی آش و نمی ریختم....

وقطرات اشک بی اختیار از روی گونه های کرختش برروی زمین سرازیر شد تا شاید از دست عذاب وجدانی که از درون نابودش می کرد رهایی پیدا کند.

-  پسر تو که هنوز اینجایی.گفتم که بیشتر از یک کاسه به کسی نمی رسه.برو بچه.ناسلامتی پیش مردم آبرو داریم  ها.

-  ب آقای مهندس.شما چرا تشریف آوردید.اجازه می دادید بچه ها در خونه می رسوندند.

اکبربدو چندتا ظرف بزرگ و واسه مهندس بیار.

-  ناقابله مهندس....

..

.

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۱۱ساعت 14:37  توسط حسن   | 

شعله ی زیر دیگ آش را کم وچشمانش را بست و زیر لب زمزمه ایی کرد.بعد هم سرش رامحکم کرد و سراغ ظرف های کوچک و بزرگی رفت که مریم با سلیقه ی  خودش در سینی های کوچک و بزرگی چیده بود و چندتایی را هم طبق سفارش مادر ،جدا از بقیه بروی سینی خاص خودش چیده بود.

-         دخترم مریم جون.اون ظرف  رو بیار که آَش و داغا داغ واسه همسایه ها ببری.

-         مریم دخترم اون ظرف بزرگه رو واسه مهندس محمدی ببر.این ظرف و هم یک مقدار کشکش رو بیشتر کن و واسه دکتر نورا ببر.

-         مریم.دخترم نه این که مثل پارسال اشتباه کنی و ظرف مهندس و به اون دیوار کوتاه بدی و آبروریزی کنی.

-         دخترم یادت باشه اگه چیزی موند،واسه این همسایه جدید هم ببری.

-         ...

-         ...

-          ...

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۹/۱۱/۲۶ساعت 9:56  توسط حسن   | 

کانال پانصد و پنج را عوض و روی کانال پانصد و پنجاه هشت گذاشت و دستش را با عصبانیت بر موهای خشک وخشنش کشید.

خوب به یاد داشت از وقتی  هجده سالش تمام شد،دیگر نزیک مسجد هم نرفت و هدیه ی دایی اش را برروی پشت بام نصب کرد تا به قول دایی،سرش به لاک خودش گرم شود وبچسبد به درس وکار.

اما این هدیه چنان او را در بند خودش کرد که گاهی فراموش می کرد روزی بچه های محل ،اسمش را حاج محمد گذاشته بودند و مردم محل برای شنیدن  صدایش یک دقیقه ،مسجد را خلوت نمی کردند.

برای لحظه ایی  لرزه ایی تمام وجودش را در برگرفت.تلویزیون را خاموش وسراغ ماشین ریش  تراش رفت وریش و سبیلش را از دوطرف خط انداخت و بعد هم دکمه ی یقه و آستینش را تا آخر بست و نگاهی به آینه انداخت.

 و در حالی شب وارد مسجد می شد که شبکه تلویزیون را بر روی کاغذ کنار آینه ،یاداشت کرده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۹/۱۱/۲۶ساعت 9:54  توسط حسن   | 
خب مثل این که باید دقایقی را نیز به انتاظار نشست تا دقایق به پایان رسد تا این ترم هم به پایان برسد ودیداری دیگر داشته باشم.

از همین جا از تمام دوستانی که سر می زنند وپیام ونظری میدهند وجوابی نمی بینند عذر خواهی به همین دلیل سه کار را پشت سرهم گذاشته ام تا جبرانی باشد برای .... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۹/۱۰/۰۸ساعت 14:38  توسط حسن   | 

کودک نگاهی به امام جماعت می اندازد وبه تقلید از او گوشه ایی را خلوت وشروع به زمزمه می کند.

امام جماعت تکبیر می گوید.

کودک تکبیر می گوید.

امام جماعت رکوع می رود.

کودک رکوع می رود.

امام جماعت به سجده می رود.

کودک به ....اما برای لحظه اییمات ومبهوت سر جایش باقی می ماند وبا نگاهی عمیق به جلوی امام جماعت ،گوشه ایی را انتخاب وسکوت می کند.

امام جماعت بلند می شود ورکعت دوم را شروع می کند.

کودک بلافاصله بلند و بازی اش را شروع می کند،اما باز هم وقتی به سجده می رود،با حالتی متفکرانه به جای اولیه اش بر می گردد.

رکعت سوم....

رکعت چهارم....

بالاخره نماز تمام می شود وکودک با همان حالت متفکرانه نزد پدرش می رود.

-  بابا شما واسه چی سجده می کنید.

        پدر دستی نوازشگرانه برسر کودکم می کشد و...

-  پسرم آدما واسه خدای مهربونشون سجده می کنند تا....

-  یعنی بابا؛خدا همون آقای مهربون بود که دوتا شاخ ویک دم داشت وجلوی آج آقا وایستاده بود و می خندید؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۹/۱۰/۰۶ساعت 14:37  توسط حسن   | 

-         نیلوفر خانم؟

-         خیرآقا.

-         مطئنید؟

-         بله آقا.اشتباه گرفته اید.

گوشی را قطع کرد وچند دقیقه بعد.

-         نیلوفر خانم؟

-         نه آقا.گفتم که اشتباه گرفته اید!

-         ببخشید.

دوباره گوشی را قطع کرد وپیام داد.

     -   (ناز کیلویی چند؟می خرم.اما به قیمتش.اسمم نیماست.دانشجوی رشته ادبیات.)

          چند دقیقه ایی صبر کرد.اما بی فایده بود.دوباره پیام داد.

-         (راستی نگفتی اسمت چیه؟)

          وباز هم چند دقیقه ایی دیگر.

 گوشی تک خورد.چهره اش خندان شد.حالا مطمئن بود که می شود رویش حساب باز کرد.

دوباره تماس گرفت.اما صدایی ازآن طرف خط به گوش نرسید وفقط سکوت.

چند لحظه بعد پیام آمد

((شــارژ ندارم.شـــارژ بفرست.))

.

.

.

کودک در حالی در آغوش گرم مادر بازی می کرد که حتی صدای پدر را نیز در آنسوی کوچه های غربت به خاطر نداشت.

                                 درست مانند تمام کودکان پشت خــطی.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۹/۱۰/۰۶ساعت 14:33  توسط حسن   | 

 

فیلم شبکه فارسی وان که تمام می شود،کانال را برروی شبکه های عربی گذاشت وخودش را در مبل نرم وراحتش بیشتر جای می دهد وپتو را تا چانه اش بالا می آورد.

این چند روز سروصداهای بیرون حوصله ایی برایش نگذاشته بود.

یکی می خواند ویک عده آدم هم در صفی که دسته نام داشت ،یا سینه می زدنند یا زنجیر یا تعدادی هم سنج وطبل.

-         خیرسرم دلم خوش بود که دو روز تعطیله.

-         این آدما هم جزشلوغی کار دیگه ایی ندارند.مثلا عزادارند.داداشم ،عزاداری برو یک گوشه بشین وتا شب گریه کن.این بچه بازی ها چیه که در می آرید.بزارید مردم هم آرامش داشته باشند.

دوباره خودش را در مبلش جابجا واز روی بی حوصلگی شبکه تلویزیون را عوض کرد.

آن طرف تر از خانه ،درست در خیابان های شلوغ جاده ها،سگهایی بودند که بچه ها، گهگاه دنبالشان می شدند وسنگ می انداختند،چرا که آنها انسان بودند واین حق را داشتند تا موجودات کثیف وپستی چون سگ ها را سنگ بزنند یا حتی بکشند،اما این موجودات پست بعده دور شدن بچه ها با سماجت دوباره سرجای اولشان بر می گشتند ودر حالی که گردنشان را در جلوی دسته عزادار پایین می آوردند،قطرات اشک را به بهانه ی گرد وغبار از چشمانشان بیرون می ریختند

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۹/۰۹/۲۸ساعت 13:25  توسط حسن   | 
دوباره بعده ماها آمدم تا آمدنم ثباتی دیرینه داشته باشد.

سلام دارم به تمام دوستانی که آمدند نظر دادند وتبادل لینکی صورت نگرفت.

به هرحال فقط آمده ام تا بگویم سلام

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۹/۰۹/۲۲ساعت 17:55  توسط حسن   | 

درست یک قدم مانده به تو.

برای لحظه ایی خودم هم باورم شده بود که اشتباهی ام.

قدم هایم را تندتر برمی دارم تا کاغذ وقلم دردستم را محکمترگرفته باشم.

حالا درست روبروی مترو.

صدایی ازبلندگو به گوش می رسد وهمه را روانه اتاقک های نفس گیرمی کند.

وحالا ،آنها مانده اند تا من درتنهاترین سکوت شهربه آخرین مقصد بشرروانه شوم
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ساعت 10:53  توسط حسن   | 
دیر وقتی است که با نگاه دوستان مشق های دیرینه ام را برای هزارمین بار ورق می زنم و قلب خسته ام را با نوازش همیشه همراهتان آرام می کنم.

شب قبل ازخوابی که روحم را به ابدیت می برد درسکوتی به نظاره جهان می پردازم  که جسم همیشه خفته ام را به نیستی می کشانم.

نمی دانم چه باید گفت.وقت:....

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ساعت 10:49  توسط حسن   | 

امروز مشق های دیرینه ام را ورق زدم.

بابا آب داد.

بابا نان داد.

معلم:

ساکت.همه آمده اند.؟

شاگرد:

آقا.جواد دفترهایش را نیاورده.!

بچه ها خندیدند.

لحظه ایی بعد جواد دفترهایش را ازپیراهن مشکی پدربزرگش را بیرون آورد
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ساعت 10:41  توسط حسن   | 

بهاربيست                   www.bahar-20.com

به نام خدای ادب

به وبلاگ خودتون خوش آمدید

لطفا نظر یادتون نره...

شما هم داستانها و شعرهای خودتون رو واسه ما ایمیل بزنید

تا با اسم خودتون روی وبلاگ  قرار بدیم

بهاربيست                   www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۸/۰۸/۲۳ساعت 8:49  توسط حسن  

صدایش کردم ....

         منو فقط نگاه میکرد.....

بلندتر صدا کردم......همیشه میگفت خیلی دوست دارم.....اما حتی جوابمو نمیداد......

           داشتم گریه میکردم ..... اما اون انگار نمشنید.... ترس تمام وجودمو برداشت .....رفتم طرفش.....

 اما منو نمیدید.... تازه حس کردم همه چیزمو از دست دادمو هیچ چیز و هیچ کس دستمو نمیگرفت....

اطرافمو نگاه کردم دیدم دستم از دنیا کوتاه شده یاد حرف بابام افتادم که میگفت:ما توی این دنیا فقط وسیله هستیم واسه امتحان پس دادن ....

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۸/۰۶/۲۱ساعت 14:56  توسط حسن   | 

در را زد گفتم کی؟گفت بازکن.پستچی بودگفت:نامه دارید.نامه راگرفتم نگاهی بهش انداختم وگفتم چی هست؟

احضاریه دادگاه.

مات ومبهوت نامه را نگاه میکردم.ببخشید میشه اینجارو امضا کنید؟

امضا کردم ودر را بستم چتد قدمی دور نشده بودم که نامه را باز کردم توی اون نوشته بود:

نام:عشق                                نام خانوادگی:آواره

شما متهم به مخالفت با عقل ومنطق هستید وبه همین علت

به دادگاه احضار شدید...

 خیالم راحت شد چون جرمی مرتکب نشده بودم.نامه را درکنار چند هزار هزار هزارو...نامه ی که از

پیش برام فرستاده بودند گذاشتموگفتم خدایا شکر که باز یکی دیگه عاشق شده...

)اگه عشق نباشه عقلی نیست تا حکم رانی که.دلیلی نیست تا بدوند واسه چی زندگی میکنه(

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۸/۰۶/۲۱ساعت 14:50  توسط حسن   | 
میدونی چرا خدا ما انسانها رو مجهز تر از همه ی موجودات خلق کرده چون وقتی خدا

از اون بالا مارو نگاه میکنه میگه:به به چه موجودات قشنگی خلق کردم چه سیستمی

براشون بستم که  واسه خودشون چیزهای میسازند ولی وقتی بعضی از انسانها گناهی

انجام میده باخودش میگه حتما تاریخ آبدیت آنتی ویروسش تموم شده اون وقت به فکر

فعال کردن دوبارش می افته اما بعضهاشون هیچ وقت ابدیت نمیشند چون تاریخشون گذشته و ویروس سیستمشون

رو خراب کرده دیگه هم درست نمیشه.امیدوارم تاریخ ابدیت  یادمون نره... 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۸/۰۶/۲۱ساعت 14:49  توسط حسن   | 

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۵/۲۸ساعت 18:49  توسط حسن   | 

زن،آرام پنجره اتاقش را باز کرد.

با امروزدرست سه ماه ازآمدنش می گذرد،اما چشم هایش نیز خستگی را را باور کرده بود.

 

مرد زن را با بازی های شبانه اش گم کرد.

 زن، آرام پنجره اتاقش را بست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۵/۲۸ساعت 18:33  توسط حسن   | 

زن پنجره ی اتاقش را بست.

                    مرد باری دیگر،در را کوبید.

موسیقی نواخته شد.

زن زیباه بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۵/۲۸ساعت 18:32  توسط حسن   |