|
نشسته بود.درست پشت پنجره
کیف نو و قلم های تازه از راه رسیده را در دستش گرفته بود و آرام و بی صدا با نوای باد،قطرات اشک را از روی گونه هایش قلتان قلتان روانه زمین می کرد. درست چند سال پیش بود که همه چیزش را از دست داده بود و تنها شلاق باد بر روی صورت خشک و کرختش،همدم همیشه همراهش شده بود. یاد گرفته بود اوقات فراغتش را،تنها با بهترین خاطرات خوشش سپری کند تا شاید فراموش کند نگاه های تحقیر آمیز و ترحم انگیز اطرافیانش را نشسته بود.درست پشت پنجره. مرد با نگاه پر مهر و محبتش در حالی کمک های کمیته امداد را به دست کودک می رساند که از درون چون کوه آتشفشان به حد انفجار رسیده بود.چرا که می دانست هزاران کیف و قلم،جای خالی هیچ یک از خاطرات کودک را پر نمی کند. مرد لبخند زد.کودک لبخند زد.مرد بالاخره انفجار کرد و قطرات اشک را سرازیر گونه های به گل نشسته ی کویر کرد و خوشحال از اینکه توانسته بود اصلی ترین و بهترین هدیه را به کودک تقدیم کند مرد لبخند زد.کودک لبخند زد.مرد با لبخند رفت.کودک با لبخند به خواب رفت
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۷/۰۴ساعت 13:42  توسط حسن
|
|