فیلم شبکه فارسی وان که تمام می شود،کانال را برروی شبکه های عربی گذاشت وخودش را در مبل نرم وراحتش بیشتر جای می دهد وپتو را تا چانه اش بالا می آورد.

این چند روز سروصداهای بیرون حوصله ایی برایش نگذاشته بود.

یکی می خواند ویک عده آدم هم در صفی که دسته نام داشت ،یا سینه می زدنند یا زنجیر یا تعدادی هم سنج وطبل.

-         خیرسرم دلم خوش بود که دو روز تعطیله.

-         این آدما هم جزشلوغی کار دیگه ایی ندارند.مثلا عزادارند.داداشم ،عزاداری برو یک گوشه بشین وتا شب گریه کن.این بچه بازی ها چیه که در می آرید.بزارید مردم هم آرامش داشته باشند.

دوباره خودش را در مبلش جابجا واز روی بی حوصلگی شبکه تلویزیون را عوض کرد.

آن طرف تر از خانه ،درست در خیابان های شلوغ جاده ها،سگهایی بودند که بچه ها، گهگاه دنبالشان می شدند وسنگ می انداختند،چرا که آنها انسان بودند واین حق را داشتند تا موجودات کثیف وپستی چون سگ ها را سنگ بزنند یا حتی بکشند،اما این موجودات پست بعده دور شدن بچه ها با سماجت دوباره سرجای اولشان بر می گشتند ودر حالی که گردنشان را در جلوی دسته عزادار پایین می آوردند،قطرات اشک را به بهانه ی گرد وغبار از چشمانشان بیرون می ریختند

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۹/۰۹/۲۸ساعت 13:25  توسط حسن   |