|
زنده.درست درجلوی چشمانش آغازش با یک خیانت شروع شد.امانه به اندازه ای که خود مرتکب شده بود.پس می شد چشم پوشی کرد ازخنجری که ازپشت خورده بود.درست همان طوری که حمید،برادرتنها معشوقه اش به اوآموخت. نشسته بود.درست برروی نیمکت زرده چشم شده ی فواره.لمسش کرد.پیش ازهفتاد سال تجربه را درچشمانش می توانست خواند.آرام ومنطقی.گفت که باید فراموشش کند.گفت که ماه ها پیش به نام هم شده اند ودیگریی ها را دور ساخته اند.رسمشان بود.نمی گذاشتند بیگانه ای وارد حریم شان شود وخاندانشان را زیرسوال برد.درست درچشمانش خواند که باید ورق های دفتر عشقش رابادستانی که سالهاست نوازش کرده،یکی یکی جدا ودرون زباله دانی اعماق ذهنش بسوزاند تابرای باری دیگر،دل،درصندوقچه ی همیشه حبس شده بیاموزد هرگزفریب چشم های مملوازغرورهمراه باعشقی دروغی رانخورد وعقل رابه عنوان سکان دارهمیشه جلو دارش سرمشق قراردهد تا درفراسوی عشق های باطل شده،خویشتن خویش راباورکند. 86/7/25
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 18:44  توسط حسن
|
|