|
صدای مرد نان خشکی را از چند کوچه بالاتر می شنوم .نوای خودش را دارد . می گوید : نان خشکیه، نان خشکیه .می گوید نان خشک سفره مان را دیشب آب برد . کاش آب می برد. کاش نان تمام سفره ها را آب می برد . می برد و می برد . کاش همه آنها را می شست و دوباره بر می گرداند .کاش مرا خجل می دید و بیرون آوردن لباسها را از تن آن کودک نمی دید. کاش نمی فهمید چطور آنها را در بازار بی آبرویان به تاراج گذاشته اند؛ و کاش عادت نمی کرد لقمه های اشک را در چند خرمن زباله جا دهد. این روزها برکت را هم از سفره ها ربوده اند. از آن زمان که چند دانه بی آبرو را در دریایی از آبرو آسیاب کردند و به خوردمان دادند. از آن زمان که آسیاب را مد کردند . دیگر همه یکی شده ایم .خودت را کنار نزن .لباسهای رنگین کمان را بر تن کرده ایم. لحظه ای سبز ، لحظه ای دیگر آبی و گاهی هم زرد ، بنفش و قرمز و نارنجی . به خودمان می بالیم .گویا تنها ما هستیم که می پوشیم .فراموش کرده ایم که فروشنده همه آنها آسیاب است. خوب چاره چیست ؟ باید تمام آسیابها را از ریشه برکند؛وگرنه اینجا همان محفل بی آبرویان خواهد بود.
5/4/85
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 18:42  توسط حسن
|
|