19 سال گذشت ، 24 بهار را باور کردم.

19 پیراهن را به گوشه ای انداختم ؛ اما تهمت 24 را زدند .

دیگر باورم شده . من آنی که خودمتولد شده ام نیستم . نوجوانی را زود باخته بودم، تا چشم باز کردم ، انتظارات را در مقابل چشمانِ متحریم در حال رژه دیدم.باید خودم را وفق می دادم چاره ای نبود دیگر از خودم نبودم ار آن تو ، شما و آنهایی که مرا با القاب بزرگ و دور از توان می شناختند.

جهان در برابرم گرد آمده .می چرخد و می چرخد.و تکرار واژههای « بزرگ شده ای ، مودب باش ، متین باش ، دارند می شمارند ، مواظب باش» .

نفرت از آئینه برایم عادی شده از آن زمان که مرا فریفت سالهاست که رنگش را باخته. 

23/2/85

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 18:41  توسط حسن   |