|
کودک قدم بر می دارد ؛ اما نه با پا. صدای چرخش چرخها دیگر آزارش نمی دهد . بیگانه نیستند. یکدیگر را باور کرده اند. سالهاست که یکی شده اند.دیگر صدای قدمهایش به گوش نمی رسد.به نقطه ای خیره شده. گویا آشناست. می شناسدش . گاهی چنان باورش کرده که دیگر خدایی نیست.کفر نیست . گناه نیست. ضدیّت نیست .انتظار کودک به انتظار است. مادر را دوست دارد . پدر را دوست دارد.خواهر و برادر را. می خواهند باشند . می خواهند باورشان کند.صبح با صدای گرم مادر از خواب بیدار و با نوازش مادر صبحانه را گردن می نهد.لحظه ای بعد ،خواهر برای بازی کردن صدایش می کند و برادر مثل روزهای کسالتش ، گیشوانش را چون باد به بازی می گیرد .شب شده و باید خواب را با قصه های پدر آغاز کرد. شب آغاز باورها. صدای دوباره خودش را به گوشها آشنا می کند. انگار می داند که توهم را نباید باور کرد. توهم. توهم .توهم.چیزی که سالهاست با آن آشناست.دوستش دارد ، چون زندگی را دوست دارد . چون بودن را دوست دارد .چون می خواهد باشد برای رسیده به توهم. در باز می شود . خودشان هستند.آمده اند که اورا ببرند.
21/2/85
19 سال گذشت . ایست! دیگر توانی برای گفتن 5 ماه و چندش نیست. 19 سال و 5 ماه و چندی پیش مادر برای اولین بار مرا در آغوش گرفت. تو. به تو می گویم مادر:بدت نیاید. زشت بودم .آنقدر غیر قابل تحمل بودم که خودم نیز طاقت سکوت را نداشتم. وق و وق.وق و وق. لحظه ای صبر کن . دروغ گفتم . شاهکار خلقت زشت نیست . جفت آفریده شد؛ نیکو بچه ای پرورانده شد.جفت آفریده شد؛نیکو بچه ای پرورانده شد.اینها تکرار جملات نیست . تکرار بشریّت است.تکرار بشریّت است . آن روز گریه ام از زشتی نبود.آنها فقط بهانه بود. می خواستم نباشم . نمی خواستم با تجربه نفرین مادر آشنا شوم.نمی خواستم رخ خونین پدر را ببینم. نمی خواستم برای لقمه نان شب ،کفش را با یتیم بیگانه سازم.آن روز چند تکه استخوان و چند پاره گوشت بودم امروز چند تکه استخوان و چند پاره گوشت هستم و فردا. نمی خواهم شما را با خودتان بیگانه سازم . فقط می گویم ،کرم ها آن روز را شادمان هستند. 21/2/
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 18:40  توسط حسن
|
|