|
19سال گذشت.ایست!دیگرتوانی برای گفتن 5ماه وچندش نیست. 19سال و5ماه وچندی پیش مادربرای اولین بار مرا درآغوش گرفت. تو.به تو می گویم مادر:بدت نیاید.زشت بودم.آنقدرغیرقابل تحمل بودم که خودم نیزطاقت سکوت رانداشتم. " وق وق.وق وق." لحظه ایی صبرکن.دروغ گفتم.شاهکارخلقت زشت نیست. جفت آفریده شد؛نبکوبچه ایی پرورانده شد.جفت آفریده شد.نیکوبچه ایی آفریده شد.اینها تکرارجملات نیست.تکرار بشریت است. آن روزگریه ام اززشتی نبود.آنها فقط بهانه بود.می خواستم نباشم.نمی خواستم بااتجربه ی نفرین مادرآشنا شوم.نمی خواستم چهره خونین پدر را ببینم.نمی خواستم برای لقمه نان شب،کفش رابایتیم بیگانه سازم. نمی خواستم... .. .. 21/2/85
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 18:39  توسط حسن
|
|