درست بعده مرگم بود که احساس کردم درودیوارهای خانه یمان حرف می زنند.یکی داد می زد و یکی گریه دیگری می خندید.هرگوشه ایی را که نگاه می کردم،چشمان ودست هایی را می دیدم که به سویم دراز می شد وقصد کشیدنم را داشت.ازآن روز به بعد حتی جرئت نزدیک شدن به دیوارهای خانه یمان را نداشتم وبدتر ازهمه نواهایی بود که اززیرفرش به گوش می رسید.گویا همه چیززنده شده بود ومی خواست مطلبی مهم رابگویند.اما آنقدرهمهمه بود که به ناچارگوشهایم را می بستم ومثل دیوانه ها پا به فرارمی گذاشتم.طفلکی پدرومادرم که گمان به دیوانگی ام کرده بودند،چند بایربه روانشناسی وروانکاوی وانواع آزمایشات بردند تا شاید ازآن حالت بیرون بیایم .اما افسوس که درجواب سوالهایشان چیزی برای گفتن نداشتم.

گاهی خودم نیز برسالم بودنم شک می کردم.ساعت ها جلوی آینه ،موهای طلای وچشمان مشکی و تک تک اعضایم راازنظرمی گذراندم وبعدهم درحالی که ترس رالمس می کردم به درودیوارزل می زدم وبه فکرفرو می رفتم وعاجزترازقبل به بیرون پناهنده می شدم.

 

هفته ی پیش بود که پدربزرگم فوت کرد وهمه ی ما را سیاه پوش.دوستش داشتم.بیشترازآنچه که تا زند بودنش باورم شده بود.

درست همین هفته ی پیش بود که برای اولین باربه خوابم آمد.خوشحال یا غمگین.خودم هم نفهمیدم.درگوشه ایی ایستاده بود ونگاهم می کرد.خواستم خودم راکنارش برسانم.دویدم تا جایی که نای داشتم.اما هرچه نزدیک ترمی شدم،کمترمی رسیدم.برای لحظه ایی ایستادم تا نفسی تازه کنم.فهمیده بود .نگاهش را ازمن گرفت ودرست به دختری با موهای طلایی وچشمان مشکی وبینی کشیده خیره شده بود.گویا می خواست چیزی بگوید که فاصله ایی افتاد وازخواب بیدار.

جمعه شب بود که برای دیدنش به قبرستان رفتیم.درست بالای سرش.می دیدمش.خوشحال ترازهمیشه.دستش را دراز کرد.می خواست وارد شوم.برای لحظه ایی ترس تمام وجودم رادربرگرفت.اما اوهمچنان اصرار درآمدنم داشت.نزدیک ترشد ودستم را گرفت وکشید. حالامن بودم اما خودم رادرکنارش می دیدم که به اطراف نگاه می کردم.

بالابودیم وهمه چیززیرپاهایمان کوچک.

سکوت بود وچشم بود وپا.اما این سکوت زیاد به درازا نمی انجامد وبادی تند تمام چشم ها ودست ها راجمع وبه طرف خانه یمان روانه می کند.بعد هم یکی یکی برروی هم چیده وخانه یمان شکل می گیرد.درست مثل تمام خانه های دیگر.

13/7/86

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:5  توسط حسن   |