|
امروز درآستانه رسیدنت خواب را هم بیدار نگه داشته ام تاجمعه ای دیگررابه انتظاربنشینم. آمده ام تابردر ودیوار همیشه آشنایم تکیه دهم وباورکنم که خواهی آمد.باورکنم وعده ات سرانجام پایان می پذیرد وهمگان راازخواب نشسته بردل بیدار می کند. امروزدانه های تسبیه نیز سخن می گویند وچشم شده اند تاآشنایی باشند برای پیکار حق وباطل.برای دیدن روزی که هیچ ابری برای ندیدن خورشید بهانه نباشد وبادها گلایه ای ازبی گناهی شان نداشته باشند. ای اقای من.ای مهدی موعود.چگونه باورکنم چشمهایم نامحرم گشته اند ونگاهم کم سو. چگونه بودنم راببینم و ازوجودت محروم باشم.قدم بردارم اما قدومت راهمراهی نکنم. حالا دیگربیگانگان هم طعنه یمان می دهند (وبه ریش نداشیه مان می خندند.)آخرتاکی خودمان راازترس ندیدنتان مخفی نگه داریم وازآمدن تان امیدوار. دیروزخواب دیده ام که گوسفند همسایه بون هیچگونه ترس وواهمه ای دردل سیاه شب به سمت روشنایی قدم بر می دارد وبه گرگان نشسته درگوشه واطراف دست تکان می دهد.گویا آن ها نیزبرادان وخواهران ِدیرینه اش هستند که باچنان میل ورغبتی جواب نگاهش رابا زوزه هایی ازوجود پاسخ می گویند واطمینان می دهند که راه همان است. صبح باهزار امیدواری ونشاط چشمانم را پلک نزده قصددیدن حقیقت کردم،اماترسم آمد که گرد وغباره نشسته بروجودم همگان رابه آتش کشد وخواب راهم به توهم تبدیل کند.دیگرجرأتی برای ادامه راه نمانده.باید می ماندم تابرای یک بارهم که شده ،خویشتن خویش رابرای همیشه ازمنجلاب ساخته شده به دست خویش رهایی بخشم تایک عمرانتظار بشریت رابردوش خسته ام برای ابد یدک نکشم. چشمانم بی اختیارباریدن گرفت ودیدگان کرخت شده ام راباامواجی ازعشقت به روشنایی کشاند.اما بازهم یارای گشودن نبود.پس به انتظارخواهم نشست تاندای آمدنت بر روحم سایه افکند...وخویشتن راآماده ی پذیرش ذبح راحت. بیا.بیا که اسماعل وجودم بی تابی وجودت رامی کند.بیا قبل ازآن که باری دیگر روزفرا رسد وازترس نرسیدن به واقعیت،خواب مرافراگیرد وبه روشنایی همیشه بودن نرسم. 86/11/7. پاسگاه پنج.یازده ظهر.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:4  توسط حسن
|
|