|
_ محمدتقی یک کاری کن.دیدی چه خاکی به سرمون شد! _ باشه.اما چکارمی تونم بکنم.من هم مثل تو. _ خب اگه راست می گی،چرا این جا نشستی؟ناسلامتی مرد خونه ایی.خیر سرم شوهر بالای سرم دارم. _ بسه دیگه زن.خودم کم عذاب می کشم که تو هم بیشترش می کنی.دختراون پیرهن وشلوارم وبیار ببینم چه خاکی می تونم به سرم کنم. برای لحظه ایی این سکوت است که سکوت را می شکند.دقایق را سالهاست که شمارش نکرده.درست هجده سال ونه ماه وچهار روزپیش.ازآن زمان که مهرعقده ی یک بچه را برپیشانی اش زدند.اما او هم مقصر نبود.دوستش داشت.اما بچه را ازآن بیشتر.گمان می کرد،یعنی باورکرده بود ،زندگی بدون بچه فقط وقت تلف کردن است.کار وکار وخوردن خوابیدن.آخربرای چه وچه کسی؟ بارها برای فرارازاین تفکر،خودش را به آب وآتش زده بود وازمراکز روان شناسی گرفته تا فال بین ها ودایه نویس .اما هیچ کدام موثر نبود که نبود.خسته شده بود.شاید هم چیزی بیشتر ازخستگی.چند باری قصد بهزیستی کرد.اما ندایی درونی مانه اش می شد وتکرار جملات "ازخون تونیست.هیچ وقت هم بچه ی تو نخواهد بود.اون مال دیگری است." بالاخره دوسال نگذشته،دریک چشم به هم زدن ،سور وسات یک عروسی برپاه شد وآرزوی به انتظاررا درحالی که دردست گرفته بود و می بوسید،لمس کرد.درآن لحظه احساس خوشبخت ترین مرد دنیا درتک تک رگهای وجودش در حال گردش بود وساعت ها چشم ازهمسرش،زنی که توانست خوشبختی را به خانه ی کورسوی چشمانش بیاورد،برنمی داشت. البته حق هم داشت.رسیدن به آرزویی که گمان برتحققش نداشت وحالا درست دردستانش جای گرفته بود. ازآن روز به بعد اگرچه خوشبختی درحال بازی بود.اما هنوزغم نهفته ای دروجودش رخنه می کرد.غمی که چشمان اشکبارهمسرش،شبانگاه دوراز بازیهای روزانه اش،او را به فکر وسکوت می کشاند.بازی ایی که زیاد به درازا نکشید ودرآخرین شبانگاه فقط با چند قرص به پایان می رسد.قتلی که خودش راعامل آن می دانست وبا خوشبخت کردن خود،دیگری را به جنون وبعد هم… وبازفرامشی ای که تکراردقیقه ها را به جلو می برد وهجده سال ونه ماه وچهار روز بعد را به هم متصل می کند . _ خانم این پسره بازکدوم گوری رفته؟نه به اون درس خوندش ونه به دیشبش ونه به حالاش. _ خب می گی چکار کنم.بچه ی تو ی دیگه.اینقدر لوسش بارآوردی که انگار نه انگار پدر ومادری هم داره.! _سمیه جون.باب.ببین این پسره کدوم گوری رفته؟ _ مرد چرا این بچه رو ازدرسش می زنی؟توبشین دخترم.پسر بابات کم خون به دلم نکرد.حداقل تویکی بلای اون وسرم نیار. _ زن بازمن حرفی زدم و زدی تو دهنم.یک بارشد به بچه جیزی بگم وتومخالفت نکنی؟! با اون پسر هم همین رفتار وداشتی.حالا هم تا هی می شه ،می گی پسره توه. برای لحظه ایی صدای تلفن فضای خانه را عوض می کند وهمه را روانه ی تلفن. _ الو.الو.تویی پسرم.مرتضی. _ الو.منزل آقی کمیلی.ازکلانتری 12تماس می گیرم. 14/5/86
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:2  توسط حسن
|
|