|
همیشه ازیک نواخت بودن واز همه پایین تر نشستن بدم می آمد.گاهی که گوشه ی دنجی گیرم می آمد،آنقدردرون توهمات وآرزوهای دور و درازم غرق می شدم که اگر گهگاهی کسی ازکنارم عبور می کرد یا جهت صحبتش من می بودم،متوجه ی نمی شدم واوایل متعاقبا این کارم را بر بی ادبی یاگیجی وهرچیزدیگری که بتوان نامید،می گذاشتند. خانواده ام چندان بزرگ نبود.اما کوچک هم نمی توانستیم به شمارش آوریم.یک زندگی ساده ودرعین حال فقیرانه. پدرم که اگر بتوان گفت پدر،شبانه روزش بیرون ازخانه وبه دنبال به قول خودش یک لقمه نان خشک جهت پرکردن شکم ساب مردیمان بود وشب هم بعده شام سرش را می گذاشت وتا صبح دَم ازدَم بر نمی داشت.انگار نه انگار که ما هم بچه هایش هستیم ومقداری با سگ در خانه اش فرق داریم. سگ.منظورم همانی است که تازه به عنوان سگ خارجی اصل از دوستش به قیمت نه چندان ارزانی گرفته وصبح تا شب ،غذا را به دهان خودش نبرده،او را سیر می کند وبعد کنارمان می نشیند. مادربیچاره ام هم ازدست من وخواهرم به ستوه آمده بود.البته بیشتر ازمن.تقصیر خودم نبود.اما عادت به یک جا ماندن را نداشتم.ازبی کاری هم به حد مرگ متنفر بودم.چاره چه بود.؟تنها کوچه و خیابان وپارک.سرگرمی های همه.همه که نه.!ولی اکثر به قریب.البته تا وقتی که راه جدید ِ خوش بودن همراه با خوش تر بودن را یاد نگرفته بودم ولذت جرینگ جرینگ پول را درجیب هایم باور نکرده بودم.کارش بد نبود.اما گاهی احساس حقارت تمام وجودم را دربرمی گرفت.درست مثل یک اسباب بازی.هرکسی می خواست وقدرتش را داشت،یکی ازاین عروسک ها رافقط با یک شماره در خدمتش می گرفت. درست نمی دانم چه مدت گذشت.اوایل احساس شادی وجنب وجوش بیشتری داشتم وازکارم هم راضی بودم.اما به مرور ازخودم هم متنفر شدم .حوصله ی هیچ کس وهیچ چیزرا نداشتم ومتاسفانه خانواده باید این قسمت از کار را مثل همیشه بر عهده می گرفت وتحملم می کرد.اما تقصیر من چه بود که مثل دیگران زندگی نکنم.تقصیر من چه بود که سوار فلان ماشین تازه وارد شده نشوم وفلان غذای خارجی فقط با یک شماره درخانیمان نباشد.مگر من آدم نبودم.خب من هم مثل آنها.آن ها پولهای کثیفشان را ازجیب های من وهم سال من پر می کردند وما هم باید جبران می کردیم وهرطوری که شده ،پس می گرفتیم.حتی اگرشده.... ... ... شاید اگر نمی دیدمش،برای ابد قید خانه ی همیشه نان خشک را می زدم .اما.نمی دانم احمق شده بودم یا.... تکه نان خشکی را از کنار دیوارهمسایمان برداشته بود وبا اشتهای تمام می جویید.کورنبود.اما خودش را به کوری زده بود."درست مثل همه ی ماهایی که کوریم وخود را به دیدن می زنیم" برای لحظه ایی دلم برایش سوخت.جلو رفتم وخواستم نان را بگیرم وپولی دهم.اما محکم همچنان چسبیده بود وحاضر به عوض کردنش نمی شد.خنده ام گرفت.اما زیاد بر لبان خون شده ام نماند.برای لحظه ایی احساسی عجیب تمام وجودم را دربر گرفت.می خواستم هر طوری که شده مزه نان خشکی که آن طور با اشتها می خورد را بفهمم.نانی که مدت ها پیش از یاد برده بودم وحالا فقط برای خوردن گوشه ایی از آن می بایست این طور ملتسمانه به دستش می آوردم. فهمیده بود.اما هیچ نمی گفت.نگاهی راکه تا آن زمان برشانه هایم سنگینی می کرد را،برداشت ونگاهی به غیمت تازه به دست آورده اش کرد.نمی دانم در آن زمان کوتاه چه گذشت.اما لحظه ایی بعد تنها نان بود ونان ناخودآگاه به طرفش کشیده شدم.وحالا درست در دستانم.لحظه ایی بعد فقط مزه ی شیرین نان خشک بود که در دهان ِ همیشه کور شده ام باقی ماند. مزه اش آشنا بود.درست مثل ... 9/6/86
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:2  توسط حسن
|
|