|
" وخاک را سجدگاه زمین قرار دادند تا فراموش نکند ،همیشه خاک خواهد ماند." نمی دانم این متن را ازکجا خواندم،ولی حسی عجیب از درون مرا به زادگاه پدرم کشاند.محلی که درست همین روز و تقریبا همین ساعت به سراغش رفته بودم واحوالش را جویا شدم. هرچند دل خوشی نداشت وجواب هایم را فقط در خواب می داد،ولی حس پدری ام وادارم می کرد برای ایجاد تصا ویر برصفحه ی همیشه حاضرفرزندانم این کاررا کنم یا حداقل می توانستم از گزند وکنایه همسایه ها واقوام جلوگیری کنم. دوستش داشتم.اما تا آن زمان که عشقم را نگرفته بود.تا آن زمان که دستش صورت حساس مادرم را لمس نکرد و دیدگانم را به سیاهی نکشاند وعشقش را بجای چند گرم دود عوض نکرد. نمی دانم کی وچه زمان؟تا چشم باز کردیم،فقط ویرانه های زندگیمان رادیدیم که قابل ترمیم هم نبود.شاید تقصر از خودمان بود.اما مادر چه گناهی داشت که باید زنده به گورشود ووسکوتش را بر جای گذارد.هنوزچهره ی سرد مادرم ازیاد نرفته.درست در آخرین دعوایی که کاش آخرینی نبود.آنقدردر مقابل دود ودم پدرم گریه کرد که غش وبعد هم..... _ لعنت به من که حتی نتوانستم تسکین غمش باشم و.... ازآن زمان به بعد خانه هیچ وقت آن خانه ی قدیمی نشد.هرچند اززمان ورود مهمان ناخوانده کم کم آن خانه رو به نفرت وانزجار رفت وفراموشمان شد ،کیستیم وچه نسبتی با هم داریم. واینک بعده ده سال از مرگ مادرم وبعد ه پدر،با اصرار اطرافیان به خصوص همسرم،پدر بودن راباور و تک تک لحظا ت تلخ گذشته را زنده. ترسی که بروجودم رخنه کرده بود و وادارم کرد تا هیچ وقت قصد پدری را نداشته باشم.ترسی ازگذشته یا شاید هم ازخودم . وحالا همراه آنانی که دوستشان دارم،درست درکنار قبرهای فردایمان. 2/6/86
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:2  توسط حسن
|
|