|
شلوغ بود.نه به اندازه ایی که افسارش را گرفت وبه دنبالش می کشید.البته ناگفته نماند که گاهی طناب وگاهی هم یک نخ کافی بود.اما بلافاصله بر می گشت ودوگوش ودمش را می چید وخجالت یا شاید هم متعجب برای لحظه ایی به نقطه ایی خیره می شد وافسوس می خورد. هنوزیادش بود وقتی بیست سال تمام شد،پدر دست تنها فرزندش را گرفت وخواست تا با هم به جایی بروند که دلش رفته. درآنت لحظه احساس خجالت وخنده چنان تمام وجودش را در برگرفته بود که اگرغیر پدراین حرف را می زد،هاهای می خندید تا جایی که امکان داشت دنبالش می شد.اما حالا؛فقط بعده گذشت چند سال ،آرزو می کند برای یک باره دیگر حتی به شوخی هم که شده،این حرف راتکرار کند. خب.چه می شود کرد.معشوقه اش را ماه ها پیش دفن کرده بود وبا روح وخاطراتش زندگی می کرد.باخنده ها واخم های همیشه همراهش ،ثانیه ها را به دقیقه می چسباند تا شایدآن طورزندگی کند که خودش می خواهد.البته گاهی ازاین یک دندگیبدش می آمد ونفرین می کردبه دلی که باورکرد عشق را. درست درون کتابخانه.اتاق ورودی که به جزصندلی ومیزچیزدیگری به چشم نمی خورد.اما داستان ازآن بعدترشروع شد.دقیقا ازعود حساسیتش.بلافصله وارد کتابخانه که شد،ازخانم میرزایی اجازه خواست تاازاتاق نمازخانه جهت استراحت ودرازکشیدن استفاده کند.بعد هم بیرون کردن طرف حسابش وجا گذاشتن دفتر وکتاب وبالاخره فوزلی خواندن مطالب شخصی ونوشتن فقط چندسطر وپرشدن تمام چک نویس ها.تا به جایی که نمی دانست باید نوشت یا منصرف شد ازتمام آنچه که برایش عرق ریخته و روز وشب ،حرف ها ورنگهای زننده اطرافیان راتحمل کرده. محکم می ایستد.اما پاهایش می لنگد.اما باز هم می ایستد وکار به جدایی می انجامد که امید دارد روزی به دستش خواهد آورد. وباز هم خنده.چرا که درست بعده چند روز،زندگی اش را همچنان با عشقی بیشترادامه می دهد تا شاید به اجرای قول باورکرده اش برسد ودردنیایی هرچند نفرت انگیزانسان ها زندگی راباور کند. _ محسن.ای ناقلا.می بینم که تو هم آره.می خوایی همین امروز تا خودت و ناکام نکردی ،آره دیگه. 29/5/86
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 19:1  توسط حسن
|
|