صدای ضربات پشت سر هم قدم بر می دارند. سالن انتظار به انتظار نشسته. دقایق تیک تاک را شمارش می کنند و مادر بر روی نیمکت ،روسری  بنفش گلدارش  را به انتها رسانده.

دستانش را  امروز  به فراموشی سپرده . لحظه مکث ؛ امروز خودش را از یاد برده .

انگار سالهاست که با در، دربان است . یکدیگر را می شناسند .هر دو چشم به انتظارند . سکوت را دوست دارد، اما امروز با او بیگانه است . چشم ،چشم را نمی بیند. تنفری عجیب . خود خواه مباش ؛ مادر بیگانه است . امروز با همه کس بیگانه است .

بیقراری همنشینش شده. دستانش را به طرفش دراز می کند . بلندش می کند . می گرداند و آشنایش می -سازد با قدمهایی که  اینجا را باور کرده اند ، اما هرگز از یاد نبرده اند .آشنایش می کند با چشمان به انتظار.نشانش می دهد قطراتی را که هنوز قابل باورند . تجمعی از آنها در کنار نیمکت ِ در ماتم . آن طرف تر .این طرف . گوشه دیوار. قدمهایت را بردار. مواظب باش . زیر پایت تجمّعی را می توان مشاهده کرد . می خندند ، اما نه به تو ؛ به من . ما . شما. من و ماهایی که قدم گذاشتیم و هیچ ندیده ایم . دیده ایم و هیچ نبو ده ایم .

و دوباره تکرار دقایق . این بار آهسته تر می گردند ، نمی خواهند بگذرند .پیش بینی کرده اند.سالهاست که این کارشان است . تیک...تاک.تیک...تاک.قدمهایی در حال شمارشند. می خواهند هر چه سریعتر انتظار را به پایان برسانند . تپش ها تند تر می شود. خون هر آن امکان ترکاندن دارد . چشم ها خشک شده اند . دیگر صدایی از شتاب به گوش نمی رسد. ایستاده اند و اینجا سکوت است که سکوت را به همراه می آورد.

 

                                                       19/2/85

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 18:39  توسط حسن   |