|
مثل همه ی روزهای تنهایش.برکنارجاده ی خاطراتش نشسته بود ودقیقه ها را به شمارش گرفته بود. درست بیست وشش سال وشش ماه ونوزده روز پیش.تازه خاطرات بیست سال یشان رامرور می کردند. - ننه قربان.یادته چطور وقتی بابا قول داد واسم بعده قبولی دوچرخه بگیره،داد وفریادم به هوا شد که باید به قولت عمل کنی وبعد هم واسه این که بگم ازبابا چقدرناراحت هستم،یک روزتمام لب به غذا نزدم. - راستی ننه قربان.چطوری شد که من ازروی بلندی تپه خاک درون حیاط افتادم ونزدیک بود ،سرم به زیر چرخ ماشین بابا بره وواسه یک لحظه خدا نگه ام داشت وماشن سرجا ایستاد.یعنی واسه چی خدا نگه ام داشت؟ - ننه قربان. مگه می شه مخلوط تخم مرغ ونمک واسه زخم آبله ی روی گردنم مرحم شده باشه؟خوب یادمه که می گفتی :پیش هردکتری که رفتی،جوابت کردن.بعد پیش یکی از زن های همسایه می ری واون هم می گه که باید زرده تخم مرغ وبا نمک خوب مخلوط کنی و روی ورم بمالی تا چرک درونش بیرون بریزه وگردنم راست بشه.توهم که می دونستی نمک واسه ی زخم مثل زهره،حرفشو باورنمی کنی وشبش خانم فاطمه زهرا رو قسم می دی که من بچه رو ازتو می خوام.بعدش توخواب درست کردن مخلوط نمک وزرده تخم مرغ ومی بینی.یعنی واسه چی خانم فاطمه زهرا خواست زنده بمونم؟ وحالا بعده نوزده سال ،پی به تمام جواب های ازپیش داده شده اش می برد.برای لحظه ایی ،لرزه ایی تمام وجودش را دربرمی گیرد.روسری سبزگل دارتنها یادگارش را برروی شانه های استخوانی آزاد شده ازانتظار می اندازد وجاده رابرای پیمودن بی نهایت به شرق قدم بر می دارد تا درآخرین قدمگاه ،دستان همیشه دردست گرفته ی پسرش رادردستان چشم شده اش بگیرد وآرامش را باور کند.درست مثل تمام خوابهای شبانه اش.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 18:58  توسط حسن
|
|