خوشحال از این که بعده مدتها احساس آزادی رامعنا کرده،درون کوچه ها وخیابان ها،آزاد وبه دورازهرگونه اسارتی می گردد وگاهی هم که شیطنتش گل می کرد،چشمکی به این وآن می انداخت وریز ریز می خندید.

همیشه ازآداب ورسوم دست وپا گیرمتنفربود.عقیده داشت که انسان آزادآفریده شده .پس بایدآزاد زندگی کند."درست مثل آن سوی مرزها"؛اماجامعه ای که پدرانش را زاده بود،تمام آرزوهایش راغیرممکن می ساخت.بایدهرطوری که شده،به عنوان آغازگرفلسفه ایی نوین قدم برمی داشت.پس چه بهترکه انسان را ازحلقه ی بسته شده ی،بدست خویش رها سازد.

واماحالا بعده گذرزمان،درست چندخیابان آن طرف ترازآغازفلسفه نوین.

- مامان پس باباکی می یاد؟مگه نگفتی رفته به مسافرت که واسمون یک عالمه خوراکی بیاره.تاز،همه ی بچه های همسن وسالم میرن مدرسه.اما من هروقت خواستم برم،گفتی :بایدمنتظربشیم که بابا بیاد.نمی دونی چقدردوست دارم مثل اونا یک دستم وبه شمابدم ودست دیگه روبه بابا وبا هم سه تایی به مدرسه بریم وپیش بچه ها پز بدم وبگم که دیدید بالاخره بابام اومد.دیدیدهمتون اشتباه می کردید که من حرام زا....

بی اختیاردستانش کلماتی را که سالهاست شنیده بود رابرش می دهد.قطرات اشک راباخاطراتی ازدوران آزادیش به گوشه ایی می راند ونگاهی پرحسرت به فرستنده ایی می اندازد که سالهاپیش آزادی رادرون آن جسته بود.

"درست مثل آن سوی مرزها".

2/1/86

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 18:57  توسط حسن   |