|
خود خودش است.منظورم همانی است که روبرویم نشسته وبه دهان بی رمقم چشم دوخته.خوب می داند ازچه می گویم.با همه ی شخصیت هایم سالهاست که آشناه گشته. سوئ تفاهم نشود.اما همانی که دستانش رابرصورت حوایی اش می کشد،روزگاری شیپورجنگ را با دو دوستش نواخته بود.اما من.منِ ِ تنها ترازتنها .با تنفری عجیب ازسال دوهزار وشش،باید هرروز ذره ذره ی شکستم را با ذره ذره ی وجودم لمس کنم تا شاید تاوان یک تجربه را تا سربه سنگ گذاشتنم به همراه داشته باشم. هرروز وهرساعت.هردقیقه ثانیه.آرزویم بیداری ازخوابی بود که تحملش ازشانه هایم به اوج رسیده . " مرگ "." نیستی ".یاشاید هم عشق وتکرار.تکرارازتکرار.تکرار ازتکرارهایی که همه ی ماها را به ستوه آورده. می دانم که خسته شده اید ازتکرار.اما کدامین ازما تکرار را تکرارنکرده.دیگرنمی خواهم بگویم.اما هربار تکرارثانیه هایم مرا به یاد تکرار دقیقه های یا شاید هم تکرارساعت ها و روزهایم می اندازد. تازه دل به کنکور داده بودم .می دانستم که تصا حبش خواهم کرد.باچنگ ودندان،خویشتن خویش را درزنجیره خنده های تنفرآمیزنگه می داشتم تا شاید فریادهایی بی امان روزگارراازچشمان ظاهربین شماها دورنگه دارم.اما لحظه ایی بعد که نگاهتان خسته ازرنگها می شد،دوباره فریادهای خاک رامی شنیدم وتحمل خویش راازدست می دادم وآرام زمزمه ی سکوت راپذیرا می شدم.می دانستم یا به تجربه آموخته بودم که همه ی ماها بیشترازنوک بینی را ازمادرزاده شده کورهستیم.پس باید حفظ آبروکرد.چرا که " این جا عشق رابه بهای پانصد سکه بهارآزادی کمترخریدارنیستند ".پس خسته نباشید. 1/1/86
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 18:56  توسط حسن
|
|