|
عمرش را سالهاست کرده وبه انتظار سنگ قبرش هرروزپیروپیرترشده بود.می دانست باید رفت.پس چه بهتر، زودترکار نیمه تمام را به پایان رساند. لحظه ها را به شمارش گرفته بود وچون سربازان،برروی دیوارخطی به نشانه ی یک روزحک می کرد. می خواست زودتر ازپایان فرار کند وخود رارها سازد.اما نیرویی عجیب مانه اش می شد.خوب می دانست زمانش که فرا رسد،یک دقیقه هم اجازه ماندن را نخواهد داشت.اما با تمامی این احوال برای دیدار زن و فرزندانش دل بی تاب ترازهرلحظه دیگربود. گاهی که نگاهش به تیرچه می افتاد،مرتضی را می دید که مثل همیشه شیطنتش گل کرده بود وبه دنبال شیوا دورتیرچه می چرخیدند وآنقدر دنبال هم می شدند که هر دویشان دراز به دراز می افتادند وازخنده روده برمی شدند.جمشید هم که تا به آن زمان کنار مادرش نشسته بود،برای این که ازقافله عقب نماند به جمع دونفریشان ملحق می شد وصدای گرمشان تا چندحیاط ان طرف تر به گوش می رسید. با وزش باد که صدای زوزه اش راازکنارگوشش می گزراند،مجبورش می کند تا کلاهش را جمع تر کند وبه داخل پناهنده شود. درست یک سال وچهارماه ونه روز پیش بود که زمین به خشم آمد ودهان بازکرد. شب قبل تازه ازخانه ی حاج عمو آمده بودند که جمشید برای اولین بارازلاک خودش بیرون آمده بود وازسر وکول پدرش بالا می رفت ونهایت استفاده را از آن چند ساعت بیداری می برد.گویا خوب می دانست که دیگر فرصتی نخواهد بود. شب را به هزاربهانه دیرتربه خواب رفت وبرخلاف همیشه سربه سرمرتضی وشیوا می گزاشت. _ کاش اون صبح لعنتی هرگزنمی رسد.شاید اگه جمشید ومی گزاشتم بیرون بخوابه.حالا...همش تقصیر من بود.لعنت به من. قطره های اشک برای چندمین بارازروی گونه هایی که دیگر چون گذشته محل نوازش دستان ظریف شیوا نبود جاری شد.پله پله به پایین می آمد ودرآخرین قدمگاه برزمین می افتاد. شب شده بود واعلام پایان یک روز.باید خطی دیگربرروی دیوارمی کشید.شاید این آخرین باری بود که مجبوربه شمارش بود.پس خوشحال تراز قبل شروع به شمارش می کند. یک .دو.سه چهار.... 85/11/30-85/12/1
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 18:55  توسط حسن
|
|