|
مثل همیشه ذهنش درحال کندو کاو بود.گذشته یاآینده.ادغامی ازهردو. گاهی ساعت های متمادی می نشست وبه گوشه ایی زل می زد.گویا خودراآماده می کردبرای آینده ایی که سالها پیش پدران ومادران قبل از او گذرانده اند. دیگر مثل گذشته جنب وجوشی نداشت.تنها دل خوشی اش رایک سال وچهار ماه پیش ازدست داده بود.همدم ومونسی که برای رسیدنش،هفت خان را با موفقیعت گذراند. _ بابا.باز که اینجاه نشستی.پاشو بیا خونه.طیبه صبحانتو آماده کرده. برای لحظه ایی به چشمان براق پسرش نگاهی می اندازد.اما بلافاصله نگاهش را به افقی دور دست منحرف می کند که یاداوره گذشته ایی نه چندان دور است. _ احمد آقا.صبحانت آماده است.پاشو.تنبلی بسه.تاکی می خوایی بخوابی؟بازمی خوایی جوراب تولنگه لنگه بپوشی؟ _ احمد آقا.مگه نمی خواستی دوش اول صبحی بگیری.یالا.تا دبیرنشده. _ احمد آقا.این آخرعمری بهم ..یه…یک قول بده.بهم قول بده..بعده رفتنم.نذا..نذاری بچه ها جا.جای خالی من واحساس.احساس کنند. قطرات اشک که دیگر طاقت پنهان ماندن راازدست داده بودنند،آرام وبی صدا برروی گونه های پژمرده اش به لغزش درمی آیند.همیشه وقتی غصه اش می گرفت،سرش را بر روی شانه های همیشه آماده ایی می گزاشت وخودش راازجسم تنگ وتاریک وکوچکش آزاد می کرد.اما حالا… 85/10/22
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 18:54  توسط حسن
|
|