نگاهش جای را خوش کرده بود که خواب نیز دربرابرش به زانو افتاده بود.دورتر ازآنی بود که است.نفس می کشد وحس می کند.

افسانه را از همان دوران کودکی باورنداشت،اما مجبوربه زندگی کردن بااوبود. می دانست تنها اوست که می تواند او راازدنیای نفرت انگیز انسان ها جدا وزنده نگه دارد.

_ مجید اونجا رو.طفلکی گناه داره.من سهمم به اش می دم!

_ نه خانم.چه زود احساساتی می شی.اگه قرار باشه هرکی می یاد وزل بزنه و من وتو چیزی به اش بدیم ؛فرداپس فردا چشات وباز می کنی ویک عالمه ازاین پدرسوخته ها رو می بینی.اینا بازیشون همینه.اصلا خودم درستش می کنم.یک لحظه همین جا بشین.زود برمی گردم.

  این بارهم سیلی زمانه را برروی گونه های کرخت شده اش احساس کرد.زیاد دردش نیامد.سالهاست که آشناگشته با زخم نگاه خاک.

ازقلمه سنگ ها گرفته تا سنگ کلوخ ها وگاهی ازماسه سنگ ها نیز به خود می لرزید.

شب باآرزوی پیداکردن ستاره خوشبختی اش به خواب می رود وباکابوس همیشه همراه اش روز راباورمی کرد.

((یعنی خدا جون.می شه یکی ازاون ستاره ها رو بدی به من.به خدا خودت که می دونی چقدر دوست دارم.اون وقت تو اصلا من رو دوست نداری.می دونم اگه دوستم می داشتی که به حرفام گوش می دادی.توفقط اونایی رو دوست داری که بهم سیلی وسنگ می زنند.تازه!بچه ها هم آب دهن می اندازند.کاشکی یک کمی مثل اونا دوستم می داشتی.اون وقت من هم مثل اونا صبحانه پنیر،کره مربا،شیر می خوردم .یک عالمه واسه خودم شکلات وپفک می گرفتم.تازه چند تا لباس قشنگ داشتم.با دوستام بازی می کردم.یک دوچرخه می خریدم وهمه رو سوارمی کردم.اما من که پول ندارم.مامانم می گه:هروقت ستاره خوشبختی خودت وپیداکردی،اونوقت همه ی آرزوهات برآورده می شه.یعنی می شه یک روزی ستارم پیدا بشه.یعنی می شه.ست.ا.ر..م .پ....))

دقیقا بیست وسه ساعت وپانزده دقیقه وچهل ثانیه گذشت.

_ مامان یعنی ستارم چه شکلیه؟من دوست دارم که ستارم خیلی بزرگ وخوشکل باشه.آخه خودت می گی که ستارم ازهم بزرگتره.می گی هروقت ستارتودیدی،زود زود به آرزوهات می رسی.آخه کی ستارم می یاد.؟همیشه می گی یک دم بزرگِ بزرگ داره که ازهمه بزرگتره.همون ازمنه.آخه کی میاد؟

   چهل وپنج دقیقه وبیست ثانیه را به یقین رساند.

علی پسرم.اونجارو.ستارت بالاخره اُمد.می بینی چقدرقشنگه؟علی پسرم.چراجواب نمی دی؟باتوام.چرا خودت وتکون نمی دی؟مگه نمی خواستی ستارت وببینی؟چراحرف نمی زنی؟یک چیزی بگو.پسرم.پسرم.

85/10/6 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 18:53  توسط حسن   |