نگاهش کوبنده تر از هرلحظه ی دیگر بود.در را به امید آخرین دیدار کوبیده بود وکوچه ها وخیابان ها را به دنبال نشانه ایی ازآشنا می پیمود وخیره می شد به آنانی که می گزشتند و هیچ نمی دیدند.

گاهی مکثی کوتا می کرد وچنان سکوتی دروجودش حکم فرما می شد که آنانی که می دیدند گمان برندیدن می زدند.اما بلافاصله جان می گرفت وارتباط پایان می پذیرفت.

خیابان ها مثل همیشه اشاره ایی داشتند به زندگی.حداقل آنها این طور می گفتند.مسیرش را به راه همیشگی اش سمت داد.باید آنقدر می رفت که خود نیزیقین به رسیدن می کرد.ازفلکه ی بسیج به طرف چهار راه زهک جهت پیدا کرده بود.بین چهارراه لحظه ایی را به مکث اکتفا کرد.حتما همان جا بود.اما نه؛بعد ازنگاهی به اطراف رنگ شادی ازچهره اش به زردی زد.این بار مسیره آنان که گذز می کردند را به دقت زیرنظرگرفت.پس هنوزباقیست.ازپارک غدیر گذشت.اما برخلاف همیشه حتی نیم نگاهی هم نینداخت.به چهارراه دیگری رسید.نگاهی ازفرط شادی به اطراف انداخت.اما این بارهم دقیقه ایی به درازا  نمی انجامد که زردی تمام وجودش را در بر می گیرد.دوباره نگاهش را متمرکزشلوغ ترین مکان می کند.پس هنوز باید رفت.

دقیقه ایی نمی گذرد که خود را درمیان انبوهی از جمیعت می بیند.نگاهش موشکافانه کوچکترین حرکات را هم زیرنظر می گیرد.خوشحال ازاین که بالاخره درحال نزدیک شدن به هدف است.چهره ها، رنگ ها را یکی یکی به خاطر می سپارد.هنوز تداعی تمام نمی شود که شوکه ایی ازدرون اورا به لرزه می اندازد.بلافصله مستقیم چون قبل مسیرش را ادامه می دهد..زمان نیز دراین راستا ازحرکت خسته نشده بود.هم پایش می رفت تا اونیز به هدفش می رسید.می دانست نباید ناامید شد.ولی خستگی وزمان چنین اجازه ایی را ازاو گرفته بود.دیگرآن انرژی و توان اولیه را نداشت.خسته تر ازهمیشه.گیج ترازقبل.اما همچنان باید رفت.پس این بار برخلاف آنچه بود،خود را رها می سازد تا روح ،هرآنچه را که می خواهد،خود به دست آورد.آزاد و رها ازهرگونه قید وبند.ثانیه ها ودقیقه ها را به شمارش می گیرد.

_ قاسم چه عجب سر وکله ات پیدا شد.مامان کلی از دم صبحی که بی خبر رفتی نگرانت شده.حالا تا مامان چادرش وبرنداشته وسر به کوه بیابون نزده،بیا داخل و در و ببند.

9/9/85  

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۲ساعت 18:53  توسط حسن   |